Sunday، December 21، 2008
Saturday، November 01، 2008
گمشدگان جنگل
الان که با خودم فکر می کنم هفت سال قبل درست انگار همین دیروز بود تازه بفکرش افتاده بودند و می خواستند عملی کنند ، چند روزی به جمعه مانده بود که قرارشو در باشگاه چهارم آبان سابق گذاشته بودند ، با اولین تعطیلی هم به امامزاده اسحاق برسند و هم یک گردشی کرده باشند ، حاج احمد گلزار که مغازه خیاطی اش را شب جمعه می بست دل توی دلش نبود چون قولش را به سید ضیا داده بود و گفته بود که در این سفر چند نفری را هم با خودش می آورد و حسابی کیف می کنند ، گوشی را برداشت و شماره سید ضیا را گرفت:
" سلام سید چطوری "
"شکر خدا بد نیستم "
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
11/01/2008
|
Links this post
برچسب ها نگارش شده : 12/08/87
Sunday، September 14، 2008
نقدی بر کتاب سه امکان برای خوزه پیتر هلن کویچ
این کتاب با شمارگان 1100 نسخه توسط انتشارات ایلیا رشت در سال 86 به قلم حسین رسول زاده به چاپ نخست رسیده است
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
9/14/2008
|
Links this post
برچسب ها تاریخ نگارش : 87/06/24
Thursday، September 11، 2008
آه و افسوس
پراز نور اميد
لحظه هايش همه از عشق و نويد
سفره هايش بركت
خونه هايش پر گلدون قشنگ
كوچه باغش پر از مهر و وفا
مردمانش همه در صلح و صفا
جاي غم شادي هميشه تو دلا
كينه و ظلم نبود تو شهر ما
فاصله دور نبود تو آدما
چشم ابليس چقدر كور از اين حلقه ما
رد پايش همه جا گم شده از همت ما
آه و افسوس كه اون حلقه گسست
جاي شادي تو دلا غمها نشست
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
9/11/2008
|
Links this post
برچسب ها نگارش : 21/06/87
Tuesday، August 26، 2008
يك روز زندگي آقاي بامرام
مهندس پیمانی لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین چند سال پیش بعنوان سرپرست سالن تولید در ابهر مشغول بکار بود خودش می گفت بخاط اینکه خانمش اهل شمال ( رضوانشهر ) بوده به گیلان آمده ولی قرائن امر حکایت از درگیری های فیزیکی و لفظی او در محیط کاری قبلی اش در ابهر می کرد که ناچارا ترک آنجا کرده بود و روایت می کردند که با بیشتر کارگران آنجا درگیر شده بود.
تعبد ، تعبد زود باش یه چای بیار
صدای خشن و کلفت اش نشان از زورگویی و اقتداری بود که سعی می کرد همیشه در برخورد با دیگران برای زیر سلطه بردنشان حفظ کند .
جناب مهندس صبح اول وقت که چای حاضر نیست باید دم بکشد آنوقت هم ساعت هشت و نیم تا نه است .
باشه پس یه دونه آب داغ وردار بیار زودتر بیار یه عالم کار دارم
باشه قربان چشم
سپس در کیفش را دوباره باز کرد و در حالی که تمام بدنش شروع به مورمور کرده بود دو عدد قرص دیازپام را یکجا برای تکمیل کردن حالتی که داشت بالا رفت قطره استریل چشمی و دههاقرص دیگر و پماد هیدروکورتیزون و....همه از عوالمات دیگرش حکایت می کردند
در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد گفت : پدرسوخته بهش گفتم که کار دارم نیم ساعته مارو کاشته یه دونه آب داغ می خواد بیاره ، شماره آبدارخانه را که به عدد 138 ختم می شد گرفت و با صدایی کلفت تر از پیش گفت
مگه نگفتم کار دارم یه دونه آب داغ که اینهمه فس فس نداره مثل اینکه تو زبان آدمیزاد سرت نمی شه
تعبد آبدارچی قدیمی کارخانه بود که بخاطر درگیری های چند سال پیش در قسمت اداری اینک در سالن تولید بساط چای اش براه بود و هفته ای یکبار هم وظیفه نظافت هر اتاقی را در محوطه خودش بعهده داشت ، در حالی که دوباره سرش پایین بود دوباره چشم قربانی گفت و سینی و لیوان آب داغ را با خودش ورداشت و از پله ها بالا برد .
پیمانی وقتی که وارد سالن می شد اولین فکری که همیشه برایش کاملترین فکر بود هوار کشیدن سر هر کسی که بر سر راهش سبز می شد بود ، ساعت 8 صبح بود و تازه از اتاق خودش بیرون آمده بود ، در مغزش حالت خلسه ای که تحت تاثیر تریاک و دیازپام ایجاد شده بود کیفش را کوک کرده بود ، هیچوقت عادت نداشت کسی را بنام محترمانه صدا بزند مثلا آقای فلان ویا ...
اولین دستگاهی که رسید جواب سلام را نداد و گفت اوی مگر نگفتم داری این خط را راه می اندازی باید با من هماهنگ کنی ، اپراتور دستگاه که حدودا 15 سالی بود که روی آن کار می کرد قیافه خسته و کسل کننده رئیس تولید را همیشه بیاد داشت
قربان با ناعمی هماهنگ کردم خودشان گفتند که راه بیندازم ، پیمانی گردنش را تکانی داده و در حالی که سعی می کرد اقتدار بیشتری از خودش نشان بدهد صدایش را بلندتر کرد و گفت مگر صد بار نگفتم تا من اجازه ندادم هیچ بزی حق ندارد خطی را راه بیندازد ، آخر از دست شما من دق می کنم آخه چند سال می خواهید بز باقی بمانید کی می خواهید بفهمید ، اصلا شما رشتی ها همه تان یه جورایی تون می شه بخاطر همینه که در هیچ زمینه ای نمی تونید پیشرفت کنید
پرویز اپراتور دستگاه که از بد حادثه اولین مخاطب پیمانی در صبح اول وقت بود مدتها بود که به اخلاقش عادت کرده بود و سعی نمی کرد زیاد با او درگیر شود بخاطر همین حرفهایش را نشنیده گرفت و به کارش ادامه داد .
دفتر تولید دومین جایی بود که صبح اول وقت پاتوق پیمانی بود و سعی می کرد باصطلاح خودش آنجا را مرکز رتق و فتق امورقرار داده و مرکز فرماندهی خودش را در آنجا مستقر کند، همین طور که به طرف دفتر می آمد یکهو احساس کرد حس عجیبی در بدنش زیاد شده و یک خوشی زاید الوصفی تمام وجودش را فرا می گیرد به میمنت این خوشی هم بود که ذهنش به سمت کله پا کردن یکی از نیروهای قدیمی افتاد کسی که مدتی بود با او زبان درشتی می کرد و از رفتارش که در مقابلش می ایستاد خوشش نمی آمد ، همچنان که رویش را بطرف منشی تولید بر می گرداند گفت :
رسولی زنگ بزن برنامه ریزی بگو بامرام بیاد
رسولی که با هر صحبت پیمانی خودش را جمع می کرد بلافاصله چشم قربان را گفت و شماره تلفن برنامه ریزی را بصدا در آورد و با لهجه غلیظ رشتی گفت" قربان سلام عرض کردیم آقای مهندس پیمانی با شما کار دارند لطف کنید هرچه زودتر دفتر تولید تشریف بیاورید.
"بله باشد"تنها کلماتی بود که بامرام پشت تلفن به رسولی گفته بود ، همیشه اول های صبح انتظار این صدا کردن و لیچار بار کردن های پیمانی را داشت و معلوم نبود چرا همیشه صبح اول وقت این مسئله پیش می آمد تو دلش گفت : لعنت به این شانس و زندگی که باید بایه همچین آدمی آنهم صبح اول وقت دمخور باشی و راه افتاد بطرف دفتر تولید از جایی که باید طول سالن را می پیمود تقریبا 50 متر راه بود تا برسد و در این فاصله دلش به هزار راه رفت که نکند باز هم پیمانی دارد توطئه می کند و قصد کله پا کردنش را دارد تقریبا به محض ورود به دفتر پیمانی مجال صحبت نداد و صدای نکره اش را بلند کرد و گفت:
این چیه نوشتی تو برنامه اصلا تو خودت می فهمی ، هرچی چرت پرته ور می داری می نویسی شانس آوردی که با من کار نمی کنی حالیت می کردم
نگاه متعجب و یکریز با مرام لحظاتی به چشمان پیمانی دوخته شد و خشم خود را فرو داد و در حالیکه سعی در کنترل خود داشت گفت :
بفرمایید ببینم چی شده
دیگه چی می خواستی ، برای خودتان تخمی ورمی داری می نویسی بعدش می خواهی همه هم بفهمند
بعد با تمام توان خود کاغذهای برنامه تولید را به یکطرف پرت کرد ، دیگر صدای پیمانی معمولی نبود و بچه های دیگر توی دفتر تولید نیز این را احساس می کردند و میخکوب از رفتارش بودند و هر لحظه هم شاهد بلندتر شدن صدایش بودند
با توام افتاد من که صدایش را نمی شنوم
با مرام در حالی که باز هم خود را کنترل می کرد سعی کرد برای پرچانگی های پیمانی راه حلی منطقی بیابد ولی فکر و منطق هم چیزی نبود که در مخیله پیمانی جا بگیرد
باشه میرم برنامه ها را ببینم تا اگر اشکالی داره درستش کنم
رد نگاه پیمانی همچنان با مرام را تعقیب می کرد و هر لحظه سعی می کرد تا بیشتر بار روانی قضیه را برایش سنگین تر کند
روزهای کاری بامرام همیشه سنگین و فضای فکری آلوده ای داشت از یکطرف مشکل خانوادگی ، بار مالی زندگی ، اقساط عقب افتاده و از طرف دیگر حقوق بخور نمیر که آنهم باسر و کله زدن باآدمهایی مثل پیمانی دیگر اعصابی برایش نگذاشته بود ، آنروز تصمیم گرفته بود یکبار برای همیشه شرپیمانی را از سرش کم کند ، بجهنم بیکاری و دربدری ، لعنت بر این زندگی سگی که مجبوری فحش چارواداری یک جغله تازه بدوران رسیده را بخوری که چه ، که داری به زندگی سگی خودت ادامه می دهی پس تصمیم گرفت و عزم خودش را جزم کرد تا قال این قضیه را بکند هر چند می دانست که کسی حمایتش نمی کند
ساعت 2 بعد از ظهر بود که سر تقسیمات یک محصول تولیدی بامرام باید اتاق پیمانی می رفت تا با او مشورت کند ، در اتاقش را که باز کرد مثل همیشه داشت چرت می زد و تا چشمش به بامرام افتاد در کمد را باز کرد و قطره چشمی استریل را برداشته و قطره ای به داخل چشمهاش ریخت ، با مرام اول کلی وایستاد تا کارهای متفرقه پیمانی و تلفنش تمام شود تا شروع به صحبت کند
سه تا قطعه 4030 متری داریم و یک قطعه 4560 متری بنظر شما کدامیک را برای قطعه سه رشته ای برداریم
پیمانی که کم کم داشت از حالت نشاگی و چرت می پرید جواب حرفش را با بی حال داد
برو با ناعمی صحبت کن و ببین قطعات واقعا چقدر در اومده و نظر اونم رو بپرس تا ببینم چکار کنم
با مرام بدنبال ناعمی رفت و صلاحدید های لازم را با او انجام داد و دوباره به اتاق پیمانی برگشت تا لیست های جدید قطعات را که این بار با نظر ناعمی بعنوان مسئول سالن دوم تهیه کرده بود به او نشان دهد
قطعاتی که شما گفتید و نتیجه ای را که با آقای ناعمی گرفتم ملاحظه کنید
پیمانی دوباره گردنش را راست کرد و نظری به کاغذ انداخت و در حالی که با تمام زورش کاغذ را پرت می کرد بر سر با مرام فریاد کشید و قیافه وحشتناک خودش را دوباره نشان داد
اگه با ناعمی هماهنگ کردی دیگه واسه چی آمدی اینجا یعنی چه که من چی بگم برو با همون هماهنگ کن ، اصلا شما رشتی ها همه تون سروته یه کرباسید بخاطر همینه که هیچوقت پیشرفت نمی کنید ، بخاطر همینه که مدیر کارخانه میگه ....
دیگر بامرام نگذاشت که حرفهای پیمانی تمام شود سر خود را راست کرد و به او گفت تو حق داد زدن و فحاشی را نداری اگر هم ازکار بنده ناراضی هستی لطف بکنید گزارش بنویسید ولاغیر، حقی هم برای صحبت خارج از نزاکت نداری
پیمانی بمانند ببر بی دندان یکهو جا خورد انتظار این برخورد را از با مرام نداشت رو کرد به او و ایندفعه با صدای بلندتر گفت : می بینیم ، برو از اتاق من بیرون دیگر حق نداری پاتو اینجا بذاری دیگه هم برای هیچ کاری حق نداری بیایی اینجا ، بامرام که تااین لحظه خودش و رفتارش را کنترل کرده بود گفت مرده شور تورا با اين رفتارت ببرد اصلا هر كاري دلت مي خواهدبكن اگر بار ديگر صدايت را روي من بلند كردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ودر اتاق پيماني را پشت سرش كوبيد و از آنجا بيرون رفت
دنياي براي بامرام تيره و تار شده بود براي او كه حدود شانزده سال سابقه كاري در كارخانه داشت همه چيز تمام شده بود و تصميم آخرش در تسويه حساب با كارخانه به مغزش خطور كرد مي دانست كه مديريت هيچوقت مهندس لات و بي سر پايش را كه چونان سگان گله فقط پارس مي كند از كاربيكار نمي كند تا يك كارگر بامرام نامي بتواند نان بخورد چون مي دانست كه پيماني آموزش ديده مدير بود وبجز تصميمات مدير كار ديگري انجام نمي دهد .ساعتي بعد بامرام تصميمش را در دفتر امور اداري براي استعفا گرفته بود
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
8/26/2008
|
Links this post
برچسب ها تاريخ نگارش : 05/06/87
Sunday، August 17، 2008
رویای امید
تنهاترین رویاهایم بدست باد سپرده می شود/
روزهای ملا ل آور و خسته
از پیش چشمانم محو می شود/
اندوه گریزان و عشق دوباره جان می گیرد
به خیالم که جهان دوباره پا می گیرد/
سر بر شانه های نجابتش بود که پرسیدم
آیا تو از سلاله فرشتگانی/
پاسخ شنیدم
تا چه بگویی/
گفتم آیا ز طایفه خسروانی
باز هم گفت تا چه بدانی/
پرسیدم
آیا امید دلهایی
در جواب گفت
راه و خستگی را باید بپیمایی
تا به جمع ما بیفزایی
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
8/17/2008
|
Links this post
برچسب ها 27/05/87
Tuesday، August 05، 2008
گیلان با صفا
شهر و دهاتان انی شین دیدنیه
بجار سران که پا نهی
نعمتان از روستاییه
باغ و بولاغ فاندری
چشم دکفان خواستنیه
دریا کنار گذر کنی
موجه به ساحل تو دینی
مرغابیه به آسمان چشم مره شکار کنی
گذر به جنگلان کنی انهمه نعمتان دینی
کوهان جور که پا نهی عظمت خدا دینی
ای هموطن خاک گیلان پر نعمته
پاستن نعمتان خو جاسر همته
خطه گیلان فارسی تی پا امره منته
هتو بدان تی قدمان چومان سر؛غنیمته
بیا و تو یاری بکن
تمیزگی باور تی جا ؛ یه خورده همکاری بکن
کمک بکن کاری بکن
زباله هیچوقت فونکون
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
8/05/2008
|
Links this post
برچسب ها تاریخ انتشار :15/05/87
Thursday، July 24، 2008
گیلانی شعر
شعر می زبان تا آموئی نوشتیم
لفظ و کلامات که دییم
پایان می شین سوست بوسی
چومان خوره بازه بوسی
بازین هتو گپ امویی
خوره بی اندازه بوسی
میرزا جای خالی کودیم
شیون جای ز خدا همش طلب خواهی کودیم
افراشته سر وقت رسییم
نسیم شعر وانورس
هرجا که بو بلا کوده
خلاصه کلام بگم شاعرشعر فارسی
جه ذوق گیلان بو راضی
الان جه شاعران بگم
غلامرضا مرادیه
به شهر رشت شاعران نمونه ای در تکی ایه
شهر خمام که رسیم محمد فارسی داریم
دروغ نبه جه شاعری کم نداریم
شکر خدا هرکی داریم
شعر و کتابه همه مبتلا داریم
تهران جا دانم پیله سایه داریم
هوشنگ ابتهاج گم ، که اونه تاسیان داریم
رشت که ایه دانم همش آفتابیه
ولی نانم چرا هتو امضاء کنه که ساﻳﮥ
خاتمه کلام بگم
می چوم خوره برایه
امیدش از خدایه
تا شاعران سبزبگید
برای گیلان واسی همیشه پر برگ ببید
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
7/24/2008
|
Links this post
برچسب ها تاریخ نگارش : 03/05/87
Saturday، July 19، 2008
در سوگ شکیبایی
ای خوب من اوج کمالت اینجاست
هنرهایت زجان بود
زیبا و روح افزا بود
هامون قلبها بودی
افسوس چرا کوته سخن سرودی
خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت ، باور کردنی نیست ولی دیگر حمید هامونی نیست که از درد روزگار بخود بپیچد و مرگ خود را بخواب ببیند وبرای گریز از تلخی های روزگار دست بدامان علی عابدینی دوست درویش خود برود اینبار هامون ما با نگاهی آسمانی قدم در حجله گا ه ابدی خود می گذارد و خواب دریا چشمان ترش را خیس نمی کند
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
7/19/2008
|
Links this post
برچسب ها نوشته شده بتاریخ : 29/04/87
Monday، July 14، 2008
به مقصدم روانم
جاری و همچو رودم
سنگ صبور و کوهم
کینه بدل ندارم
اگر که تلخ کامم
تن ندهم به پستی یا بطریق سستی
درره عشق و جانم
همدل و همزبانم
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
7/14/2008
|
Links this post
برچسب ها 24/04/87
Monday، July 07، 2008
رهرو وصال
شاید پی وصالم یا رهرویی براهم
آه و فغان بر آرم زین جان بی جانانم
درراه عشق و ساقی میخانه را خواهانم
گفتی به من ز خوبان،از زندگان و نیکان
راه نکوی مردان،امید هر خسته جان
راهی که در پی آن شوری ز دل برآرم
از بهر آن شب و روز اشکی دگر ببارم
شاید بوصل هجران جانی ز تن نباشد
هجران و وصل دیدار شد حاصلم به رهوار
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
7/07/2008
|
Links this post
برچسب ها تاریخ انتشار : 17/04/87
Sunday، June 15، 2008
شکواییه به مقام الهی
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
6/15/2008
|
Links this post
برچسب ها 26/03/87
Friday، June 13، 2008
پیله مارجان
آفتاب نزده کله سحر پاشده بود نماز را که بجا آورد دوباره بی آبی و انتظار و به آسمان نظاره گر شدن دیروز به مغزش تداعی کرد نمی توانست باور کند و حتی در مغزش هم نمی گنجید وهمینطور باخودش فکر کرد که چرا آب برای نشاء برنج نیست و هینطور زیر لب می خواند "ای خودا خودا جان بگو تی ابره بباره باران بگو بباره به دشت وسامان به ایه بجاران" کمرش را که از رختخواب راست کرد بلافاصله آنها را جمع کرده و سماور را روشن می کرد تا برای چای آماده باشد پس از چند دقیقه که آب جوش آمد باز هم دلش نیامدتا بچه ها و نوه هاش را برای صبحانه صدا بزند چون همه شان در خواب ناز بودند یادش آمد سالها پیش که خدابیامرز شوهرش (مشتی هدایت) زنده بود دست در دست یکدیگر همینوقت ها سر بیجار می رفتند حتی اوضاع آنقدر خوب بود که هر سال کارگر ترک برای کار فصلی در منزل آنان می ماند مشتی رجب که از خلخال هر سال می آمد برایشان کلی نان محلی و شیر مال و خرت و پرت برای بچه ها می آورد و انگار که یکی از اعضای خانواده بود که موقع کار به آنها اضافه می شد فکر کرد مدتی است که ازش خبری نیست با این اوضاع و اوصاف که همه تلفن و موبایل دارند چرا بعضی ها دست و دل ندارند که خبری از خودشان برای آدم برسانند آخرین چیزی که ازش می دانست این بود که از کار زیاد در سر بیجار پا درد گرفته و هرچه هم دوا و دکتر می رود فرقی بحالش نمی کند فکر بیجار و مشتی رجب و بی آبی با صدای نوه کوچکش امیر یکهو او را از عالم خودش بیرون آورد" پیله مارجان صبحانه منو زودتر بده من باید زود مدرسه باشم"باشه پسر جان الان حاضر می کنم .
چای داغ ، پنیر محلی مشتی رجب و یک برش تافتون چقدر تو گلوی امیر مزه کرده خودش هم نمی دانست دقایقی نگذشته بود که تمام اهالی خانه دیگر بیدار شده بودند و آماده بودند تا از صبحانه آماده شده پیله مارجان نوش جان بکنند وقتی امیر صبحانه اش را تمام کرد غلامرضا نوه دومی که از شهر مهمان پیله مارجان و از همه بیشتر و عزیز دردانه تر برایش بود خوراکی های قایم شده اش را می چشید شیره انگور که تازه از بازار محلی خریده بود و گردو که از درخت می چید سر سفره برایش آورد و غلامرضا هم که انگشتاش را به شیره می مالید و همانطور در دهانش می گذاشت. بساط صبحانه خوری که نمام می شد هرکدام یکطرف می رفتند ، پیله مارجان یکراست سراغ اردک و مرغ و غاز می رفت و لانه هاشان را باز میکرد و یکهو همه حیوانات با صدای بلند از داخل لانه هاشان بیرون می آمدند و بعد از آن هم می رفت سراغ دسته بیل کوچک( بلوبه زبان محلی) و شروع میکرد باغ اطراف منزل را که در آن خیار ، گوجه و باقلا می کاشت از علفهای هرز پاک کرده و هرس می کرد، دیگر توانایی کار در شالیزار را نداشت و کمرش از زیر بار کار خم شده بود ولی با همه اوضاع بر ناتوانی خود غلبه می کرد و می دانست که با کار کردن مثل یک فرمانروا در خانه و مزرعه می باشد و همیشه به این فکر می اندیشید که با از کار افتادن آدمی وجود نداشته باشد بهتر است و اگر این اتفاق بیافتد دیگر آن عظمت و ابهت یک مادر بزرگ سخت گیر را ندارد ، می دانست که باکار سلامتی خود را تضمین میکند همیشه اولین نفر بودکه صبح بلند می شد وآخرین نفر بودکه استراحت می کرد.
افراد خانواده بعد از فوت خدابیامرز شوهرش مشتی هدایت یکجور حرف شنوی از او داشتند و در تمام مسایل از کار ، ازدواج ، فروش زمین ، دعوای آب جاری این پیله مار بود که همه با حسن ختام او به کارشان پایان می دادند و اوضاع به خیری و خوشی تمام می شد .
رفیق و همدم پیله مار مشتی گل خانم بود که هر گاه و بیگاه همسفره و همراهش در اوقات مختلف بود خدا او را هم بیامرزد چه خاطراتی با او داشت یکی یکی از جلوی چشماش رژه رفته بود آخ که این زندگی چقدر بیرحم است که باید خودت باشی ولی رفتن عزیزانت را ببینی ای کاش من بجای آنان می رفتم ، افکار پیله مار هم امیدش به زندگی و بخصوص نوه وبچه هاش بود هم دلگیر از نبودن عزیزانی که هرکدامشان برایش نور چشمی بودند وقتی کار روزانه بپایان می رسید موقع شام و چیدن سفره همیشه دعا می کرد و می گفت "خدا برکت بدهد این سفره که مشتی هدایت جورش کرده ، خدا برکت بدهد به این زمین که همه از آن سیر بشیم خدا بچه هایم را سلامت بگرداند که بتوانند با زور بازویشان نان حلال بیاورند" و وقتی هم که پا تو رختخواب می گذاشت تا موهای بچه ها را نوازش نمی داد و برایشان قصه نمی گفت خوابش نمی گرفت ، همه اعضای خانواده که تعدادشان با عروس و پسرش و نوه هاش به 9 نفر می رسیدند روزهایی که پیله مار روستا را برای چند روز ترک می کردتا پیش دختر بزرگش به شهر برود احساس یکجور کمبود احساس می کردند و روز شماری می کردند تا موقع برگشت که بیاید حالا هم از روزهایی است که تصمیم گرفته تا پیش دخترش به رشت برود ، هم دلش هوای زیارت خواهر امام را کرده هم می خواهد تا آنجا نذر و نیازی بکند، دلش گرفته و میل داشت جند روز تو عالم خودش باشد مقدمات سفرش را آماده کرد و با بقچه و یک مقدار خیار وباقلایی که از باغش چیده بود همراه با پسر کوچکش که همراهیش کرده بود تا جاده برای سوار شدن ماشین عازم این سفر کوتاه شد .
"مارجان خوش آمدی قدم رنجه کردی" صدای دختر بزرگش که مدت 2 ماهی بود نشنیده بود بنظرش تکیده و بی رمق نشان میداد جوابش فقط در این چند جمله خلاصه گردید چرا اینقدر تنها و خسته ای نجمه مگر شوهرت به تو نمی رسد و جواب دخترش نجمه هم در سکوت و گذر از جواب سپری گردید از مهمانی اش در خانه نجمه 2 روزی می گذشت و فقط این چند روز همش می خوابید آخر خانه دخترش که ته یک کوچه بن بست داخل شهر بود و سکوت و آرامش عجیبی بر آن حاکم بود یک روز بعد از ظهر همراه دخترش که به زیارت خواهر امام رفته بود کلی نذر و نیاز کرد تا خدا برایشان سال پربار و پر محصولی ببار آورد و چقدر هم گریه کرده بود بخاطر مشتی هدایت که از دست داده بود و گل خانم که مونس تنهایی اش بود چشماش گل انداخته بود دخترش نجمه همش می گفت پیله مار بس کن آخرش بخاطر این بیجار و مردم و دوستان جان خودته می گذاری ، شب که جا گذاشته بودند صدای رعد و برق همراه با ریزش باران برای پیله مار نیایش به درگاه خدا را داشت و ممنون از سپاس بیکرانش می کرد و همان شب هم تصمیم گرفت تا فردا برگردد تا فکر مزرعه بیشتر آزارش ندهد صبح کله سحر پا شد و مثل دهات که بساط چای و صبحانه را راه می انداخت سفره را چید و خورده و نخورده راه افتاد که برود پیله مار کجا می روی این صدای نوه اش بود که می خواست تا ایستگاه با او بیاید و همین را هم انجام داد ظهر که به روستا رسید تقریبا از بارانی که از دیروز می بارید خیس شده بود اهل محل همه می گفتند که خانم بزرگ که همان پیله مارجان باشد رفته زیارت و چون زیارتش قبول شده راز و نیازش هم بدرگاه خداوند تایید شده و چون تنها سادات محل هم هست امسال در پناه وجود او همه ایمن و مزارعشان پر از محصول می گردد شب را هم بعضی از افراد در خانه اش آمده و شمع نذر کرده بودند.
شب که رو به سیاهی می رفت پیله مار هم دیگر انگار تمام غم هاش داشت رو به پایان می رفت و در دلش بجای غم یک جور خوشحالی احساس می کرد همینطور که چشماش سنگین می شد مشتی هدایت ، گل خانم ، مشتی رجب وهمه و همه جلویش رژه میرفتند و احساس می کرد دارد سبک می شود و این احساس آنقدر در او قوی می گشت که لحظه به لحظه سبکی اش را بیشتر می کرد ، در تمام آن لحظات کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که خانم بزرگ دیگر صبح برایشان کله سحر اجاق روشن نمی کند و لانه اردک ها را دیگر باز نمی کند و موقع ناهار دعا برایشان کسی نیست بخواند و بگوید خدایا از نعمتهایی که بیدریغ به ما دادی سپاس گزاریم.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
6/13/2008
|
Links this post
برچسب ها تاریخ انتشار : 24/03/87
Thursday، May 08، 2008
داستان بهروز
نگارش در 19/02/87
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
5/08/2008
|
Links this post
Thursday، April 24، 2008
رجعت به گذشته و خاطره های بیاد ماندنی برای هر فردی که در زمان حال زندگی می کند نشانگان گذشته را با خود دارد این امر وقتی که به یک قطعه موسیقی که به زمان مادری گیلکی هم خوانده شده باشد گوش دهی بیشتر می شود غنای شعر،چیرگی خواننده و تسلط نوازندگان گویی تو را به شالیزارها برده و عطر برنج را در تک تک سلولهای بدنت می نشاند ،با یک قطعه آهنگ احساس می کنی در کنار یار و محبوب آینده ات قدم می زنی و گل می چینی و شکوفه های تازه رسیده بهاری را بدستان زیبا رویت می دهی و یا اینکه در زیر باران علیرغم اینکه یار و یاور هردو خیس از باران شده اند دست در دست یکدیگر نغمه های زندگی زمزمه کنان در جنگل گذرمی کنند و یا در حالی که در دریا بفکر رزق از بیکرانگی آن میباشی در فکر خانواده ات هم چنان زمزمه زندگی داری و چه زیباست این هماهنگی و هارمونی قطعات که با گوش جان شنیده می شود . همه اینها را گفتم چون باید یاد و خاطر عزیزانی مانند عاشورپور که تمام زندگی اش وقف زیباییهای موسیقی گیلان شده است زنده داشت،وقتی مراسمی را که گروه های کوهنوردی گیلان در بزرگداشت این شخصیت بیاد ماندنی برگذار کردند در ذهن خود مرور می کردم یاد زحمت های فراوان این عزیز و اساتید گرانقدر دیگری مانند ایشان که چقدر توانستند برای گیلان و گیلانی عرصه زندگانی باشند افتادم،حالا چرا عاشورپور توانسته از بین دیگران در عرصه شعر و موسیقایی در گیلان یک سر و گردن بالاتر باشد و تاثیر گذاری بیشتری از خود بیاد بگذارد باید او را با شاعر بزرگ گیلان محمد علی افراشته مقایسه کرد چون شعرهای افراشته تا همین یک دهه پیش ورد زبان دورترین روستاییان گیلان بود و حتی در دوران انقلاب کمتر روستایی را می دیدی که شعری از افراشته حفظ نباشد،شعرهایی که از دل بر می آمد و بر جان می نشست،عطر زندگی و حرکت را با شالیزار و جنگل و باران گیلان در می آمیخت و بدینسان ازشعر برای شنونده تکاپو و حرکت ببار می آورد،بدیگر سخن وقتی که به موسیقی گیلان در کل و بالاخص به موسیقی نوع عاشورپور گوش فرا دهی جانت لبریز از عشق،دوستی،فداکاری،عشق به خانواده و طبیعت دوستی می شود و جایی برای غم و ناامیدی در وجودت نمی ماند.
صبح کله سحر پاشدن و سر بیجار رفتن و کار طاقت فرسای روی زمین مرا بیاد زمانهای گذشته می اندازد که در مزرعه های شالیکاری موقع قبل از ناهار یعنی حدود 9 الی 10 صبح که همه خسته و گرسنه از کار بودند و لقمه ای برنج و تخم مرغ محلی و احیانا پنیر برای سفره شان آماده می شد رادیو محلی گیلان برایشان موسیقی پخش می کرد پوررضا،ناصر مسعودی،زنده یاد جفرودی(با شعر معروف قدیمی رشتی) ،ناصر وحدتی و عاشورپور که همه اشان با نغمه های زندگی که ازآن دوران تا کنون در دلهای بسیاری از گیلانیها بجا گذاشته اند و به یقین من حتی با گذشت نسلها و تخریب فرهنگ بومی هم از یادها زدوده نمی شود.
بیا بیشیم کوهان جور دور جه آدم گیل کر
همه دونیا یه بنیم امی زیر پا ای کوجی کر
درددل زیاد دارم شیرین حکایت گیل کر
بیایید خاطر عزیزان مان عاشورپور،جفرودی و دیگر هنرمندانی که در عرصه موسیقی زیبای گیلان زحمت های بسیار کشیده اند را پاس بداریم.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/24/2008
|
Links this post
Sunday، April 20، 2008
در اندوه زخم های زمین
کانون ديده بانان زمين : شعر از فرشته موثق نژاد- ارذیبهشت 1387
من اهل زمینم ،
زبانم زمینی ست!
و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،
به گاه تپیدن،
در اندوه این زخم های زمین است.
چه سرخ است و خونین،
به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،
اسیر و غم آلود!
گهی جنگلش را بسوزند
و انبانی از پول دوزند!
گهی چشمه سارش ببندند
و بر تشنگی گیاهش بخندند!
خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی
به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی
در انبوهی از فاضلاب و زباله
توان کی ز شادی ، به خیره نگاهی ؟
هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر ،
تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش ، فزون تر ،
و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش ، فزون تر!
***
کجا سایه ساری که در آن نشینم
و گرمای تن را بگیرم؟
کجا کودکانم به بازی درآیند،
مرغان آبی سرودی سرآیند؟
***
بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،
شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،
زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،
هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.
***
پس اکنون بیائید پیمان ببندیم
که ره بر همه این خرابی ببندیم!
چراغ فردای زمین چندان پر فروغ نیست، وقت عمل همین حالاست!
کانون ديده بانان زمين : فرشته موثق نژاد - اردیبهشت 1387
آنچه که توسط بشر بر سر زمین آمده گویای درخطر قرار گرفتن تمامی افراد بشر و حتی نسل آینده در اثر تخریب هائی است که به دست خود بشر انجام گرفته است.
شعار روز زمین در سال 2005 بر این امر تاکید داشت که باید برای دفاع از کودکانمان در مقابل خطراتی که آنها را به دلیل تغییرات آب و هوا، نابودی جنگل ها، آلودگی وکاهش آب، آلودگی های شیمیائی ، برهم خوردن تعادل زیستی و سرانجام تخریب کره زمین به دولتمردان و مسؤلین نسبت به مسؤلیت خطیری که بردوش آنهاست، هشدار داده شود که در صورت ادامه روند کنونی آینده تاریکی در انتظار فرزندانمان و سلامتی خودمان است. با گذشت بیش از دو سال از مطرح شدن این شعار هنوز نشانه های قوی از توجه به آن، دست کم در کشور خودمان که این روز را با عنوان " روز زمین پاک " تبلیغ می کند، مشاهده نمی شود و خطر آلودگی ها و تخریب ها سایه شوم خود را بر زندگی مردم بویژه کودکان انداخته است .
روز زمین ؛ این مروارید آبی گرانقدر، جشن اعتدال زمین و پر از معناست . این یعنی زمانی که تاریکی و روشنائی در اعتدال با یکدیگر قرار می گیرند.
بسیاری از کشورهای دنیا در تدارک برگزاری باشکوه روز زمین هستند. برخی با اعتراض به دولتمردان، برخی با مبارزه علیه تآسیس صنایع مخرب و برخی با گردهمائی و فراخوان و برگزاری نمایشگاه، جمع آوری امضا و... به بزرگداشت این روز می پردازند تا دولتمردان را به اقدامات فوری و معقول وادار سازند .
این در حالی است که جان مک کانل طراح پرچم روز زمین، می گوید: " جشن اعتدال زمین در ماه مارس ، برمی گردد به جشن های باستانی ایران و چین باستان ."
اکنون سؤال اینجاست که جای کشور ایران در این مراسم و در این هشدارها کجاست ؟
سایه سنگین عدم برنامه ریزی و مدیریت همه جانبه نگر، اجرای پروژه های مخرب آب و جنگل و خاک و هوا و عدم توجه به منافع عمومی و حقوق ملت، چنان بر گرده محیط زیست کشور فشار وارد می آورد که چشم انداز فردای محیط زیست را جز تاریکی، نویدی نیست.
کودکان بسیاری از مناطق کشور ما در انبوه زباله و گنداب فاضلاب زندگی و بازی می کنند و سلامت آنها به شدت مورد تهدید قرا ر می گیرد.
برنامه های بسیار خردمندانه برپایه آمایش سرزمین لازم است تا برای معضلاتی چون زباله های شهری، فاضلاب، آبخیزداری،حفظ جنگل ها و مراتع، حفاظت از تالاب ها ، حفظ تنوع زیستی شگفت انگیز کشور، حفظ حیات جانوری و گیاهی کم نظیر سرزمین ایران به کار گرفته شود تا این سرمایه های گرانبها، اینچنین مورد تعرض و تخریب های آگاهانه و نا آگاهانه قرار نگیرد. برای دستیابی به این هدف ، فردا بسیار دیر است ، وقت عمل همین حالاست !
*****
پرچم زمین در سال 1970 توسط پایه گذار روز زمین و پیش کسوت در جنبش جهانی صلح، جان مک کانل( John Mc Connel) طراحی شد که در آن از تصویر بسیار زیبا و شگفت انگیز زمین که توسط آپولوی 10 گرفته شده بود، استفاده شد.
******
منبع : http://www.earthwatchers.org/
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/20/2008
|
Links this post
Thursday، April 17، 2008
خلقی که ذهنشان در باور و عمرشان در سراب
باور کرده اند که خورشید زناکجاآبادی می درخشد
بی آنکه بدانند در پس هر طلوع،جایگزین هم غروبی ست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هراس ، هراس ناباروری ست
در زمانه ی تمسخر اندیشگی
هرچند زینهار اهل عشق بر ناباوران
تازیانه ای است که در پس هم فرود می آید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حصاری که می کشم بدور خود
انگار که در امتداد نهایت است
باور نمی کنم که دغدغه ها جاده ی عصیانند
و تردید جای پای ثابتی ندارد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/17/2008
|
Links this post
Tuesday، April 08، 2008
به بهانه پخش فیلم ژرمینال از شبکه 4 سیما
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/08/2008
|
Links this post
Sunday، November 11، 2007
ن. شکسته قلم

خبر کوتاه است: خودکشی دختری دانشجو (زهرا ع.ا) در بازداشتگاه اداره امر به معروف و نهی از منکر همدان
اخبار ضد و نقیض فراوانی در مورد مرگ این پزشک 27 ساله در هفته های گذشته منتشر شد. اخبار رسمی حکایت از این دارد که این دختر (پدر وی از جانبازان جنگ بوده) به جرم معاشرت با پسری در پارک دستگیر می شود و به علت تعطیل بودن روز شنبه 21 مهر ، 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد و در این مدت با پلاکارد تبلیغاتی خودش را حلق آویز می کند. هرچند صحبت هایی در باره تجاوز بازجویان و حتی قتل وی مطرح است اما بررسی این مساله موضوع این نوشته نیست و من فرض را بر صحت اخبار رسمی میگذارم و سعی می کنم زوایای مغفول مانده ای از این حادثه و حوادث این چنینی را بررسی کنم. یکی دو سال پیش هم یک دختر دانشجوی تبریزی خودکشی کرد. چرا؟ چون فیلمی منتشر شده بود از یک میهمانی در خوابگاه دانشجویی به مناسبت تولد یکی از همکلاسی ها و این دختر هم در آن فیلم بود و احتمالا بدون روسری و یا با آستین کوتاه دیده شده بود
بهتر است که به دور از عصبیت های ناشی از رخ دادن این فاجعه و از دریچه روانشناسی فردی و اجتماعی، مسائل را جزئی نموده و سپس از بررسی جزء به جزء موضوع بتوانیم به نتیجه ای معقول تر برسیم تا شاید قدمی به پیش برداریم و هر کدام بتوانیم سهم خود را در این وقایع بشناسیم؛ سهم خانواده، سهم مدرسه، سهم پلیس و سهم حاکمیت را. و در آخر ببینیم مسئولیت اصلی بروز این همه ناهنجاری های اجتماعی، استرس ها، خودکشی ها و دیگرکشی ها را در کجا باید یافت. برای رسیدن به چنین نتیجه ای بهتر است به دنبال پاسخ برای مسائل زیر باشیم
تیپ های مختلف عصبی را بشناسیم-A
2- ببینیم این دختر دانشجو و هزاران جوان دیگر که در نقاط مختلف کشورمان هر روز با پلیس و دیگر نیروهای دولتی و غیر دولتی و در روابط اجتماعی خویش اصطکاک پیدا میکنند چگونه می اندیشند و رفتارشان و واکنشان چگونه است
نیروهای پلیس را دقیقتر بررسی کنیم و جایگاه آنان را در تیپ های مختلف روانشناسی مشخص کنیم- B
وظایف پلیس در یک جامعه متمدن امروزی را بشناسیم و عملکرد پلیس را در جامعهمان با آن بسنجیم -C
تاثیر رفتار پلیس با افراد عادی جامعه (از جمله همین دختر دانشجو) را بررسی کنیم -D
و در نهایت راهکارهایی (هر چند موقتی) برای کاهش اثرات مخرب شرایط نامطلوب بیابیم -E
تیپ های مختلف عصبی
عقل و علم به ما می گویند که هیچ کودکی بد و بد تربیت به دنیا نمی آید
دکتر کارن هورنای، روانشناس و بنیانگذار موسسه روانکاوی هورنای در آمریکا معتقد است
«مهمترین شرایط برای این که انسان بتواند به طور طبیعی و سالم رشد کند عبارتند از: محبت و گرمی، حمایت، آزادی نسبی، کمک و راهنمایی و تشویق. و شرایط ناهنجار و مانع رشد عبارتند از تحقیر، اجحاف و تعدی و زور و فشار، ایجاد محیط نا امن و سختگیری بیش از حد و ... که مانع رشد طبیعی و سالم کودک می گردد»
بنا به گفته همین روانشناس برجسته، در شرایط ناهنجار نمی توان رشد و تربیت و هنجار بودن را انتظار داشت. وی معتقد است در جامعه ای که شرایط برای رشد کودک ناهنجار است و نامناسب، انسانها جبرا به سوی یک نوع عصبیت رانده شده و به سه گروه : مهرطلب، برتری طلب و عزلت طلب تقسیم می گردند
بنابر چنین تحلیلی و با توجه به شرایط بوجود آمده در دهه های گذشته کشورمان و عدم امنیت در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نمی توان انتظار داشت که با گروه های اجتماعی شاد، هنجار و امیدوار در ایران روبرو باشیم
الف- بر اساس آمار و ارقام ارائه شده توسط رسانه های دولتی در سال های گذشته، دستکم 75 درصد افسردگی و نیمه افسردگی در جامعه ایران دیده می شود که نیاز به مراقبتهای درمانی دارند. این افراد که عمدتا از گروه اول یعنی «مهر طلب» ها هستند بیشتر از دیگر گروه های عصبی در خطراند
این گروه از انسان ها به دلیل همان تحقیرها، اجحافات و تبعیض ها در دوران کودکی شان که حاکی از محیطی ناامن و سختگیر بوده است و بنا به فیزیولوژی جسمی، شخصیتی، شرایط خانوادگی و یا پای بندی به باورهای ایدئولوژیک مشخص نمیتوانند بر وجه پرخاشگرانه و عناد آمیز خود به دیگران جامهی عمل بپوشانند و به جای دفاع از حقوق خود به عناد با خویش و ملامت و سرزنش خود می پردازند و خود را مقصر همه بدبختی ها میدانند. خود را گناهکار دانسته و به فکر انتقام از خود بر می آیند و اگر شرایط محیطی برایشان سخت تر گردد به دلیل از هم گسیختگی سیستم روانی و حزن و اندوه ناشی از احساس حقارت خود قادر به ابراز خشم نهفته خویش به آزار دهنگدان نمی باشند. فرد مهر طلب خشمش را متوجه خود می گرداند . بارها و بارها خشمش را کنترل می کند و آن را فرو می خورد. سعی می کند از جدال بپرهیزد، اهل جنگ نیست، راه های فرار را جستجو می کند تا به آرامش نسبی برسد. از اینجا به بعد در هر کنش اجتماعی دیگر انسان مهر طلب نقش تعیین کننده بازی نمی کند بخصوص اگر طرف مقابلش پلیس، مامور اطلاعاتی یا امنیتی باشد
(برتری طلب منتقم)
ب- کارن هورنای و بسیاری از روانشناسان برجسته جهان تیپ دوم عصبی را تیپ «برتری طلب» نام می گذارند: از خود راضی ها، گنده دماغ ها، مورد اجحاف و تجاوز قرار گرفته ها که خشم خود را علی الظاهر پنهان می کنند، اینان در عین حالیکه دچار عناد به خوداند همه بدبختی های خویش را به گردن دیگران انداخته و تصور می کنند که حق و حقوقشان بیش از آنیست که به آنان رسیده است. از عالم و آدم طلبکارند و در میان این تیپ گروهی وجود دارند (با نام «برتری طلبان» منتقم) که در راه رسیدن به اهداف زیاده طلبانه خود حاضر به زیرپا گذاشتن حقوق دیگران می شوند و به جای آن که بانیان اصلی حقارت و بدبختی های خویش را آگاهانه بشناسند، به فکر انتقام می افتد. انتقام و ظلمی علیه همه انسان ها. هیتلرها، موسولینی ها، شکنجه گران سازمان های اطلاعاتی- امنیتی و همه آنانی که به نوعی با پوشیدن یک لباس فرم، با در دست داشتن یک بی سیم یا تفنگ احساس بزرگی، سلطه و برتری می کنند و به جبران همه آن حقارت ها و ظلم های دوران کودکی شان باد در غبغب انداخته و خود را مرشد و الگوی اجتماعی جلوه می دهند. فرد برتری طلب منتقم می زند، شکنجه می کند تا عناد به خویش را به شکل عناد با مردم ارضا نماید. تیپ برتری طلب می تواند در کسوت های گوناگون اجتماعی و از جمله در کسوت نیروهای انتظامی، نظامی و امنیتی ظاهر شود. بسیاری از آنان با چهره ای به ظاهر مهربان و مرشد و بشر دوست سخن می رانند اما کافیست کوچکترین نقدی بر آنان وارد نمود تا آن روی دیگر شخصیت شان که همان خشم و نفرت و انتقام است پیدا شود. هیچ مخالفتی، انتقادی و اعتراضی را برنمی تابند و آن را شکننده جلال و جبروت تصنعی خود می دانند
و گروه سوم که تیپ عزلت طلب اند و از بحث این نوشته خارج. به اختصار باید گفت که این تیپ نیز مانند دو تیپ قبل درگیر تضادهای درونی و شخصیتی است، با این تفاوت که راه میانه پیموده و کنج خلوت انتخاب کرده است تا تضاد های درونی اش را سرپوش گذارد. کم نیستند مهر طلبان و برتری طلبانی که به یکباره عزلت طلب می شوند و تارک دنیا شدن را در پیش می گیرند
حال با شناختی هر چند مختصر در مورد سه تیپ عصبی توضیح داده شده می توانیم بپذیریم که دختر دانشجوی همدانی نیز نهایتا می تواند در زمره گروه اول یعنی مهرطلبانی قرار گیرد که همچون بسیاری از جوانان این نسل روحیه ای بسیار حساس و شکننده داشته است. پلیس نیز بر اساس این تقسیم بندی در گروه دوم جای می گیرد. افرادی که نه به حکم احساس وظیفه اخلاقی و مهین دوستانه، نه به خاطر خدمت به مردم، نه بر اساس انتخاب شغل مناسب و عشق به این حرفه، بلکه از روی ناچاری، بیکاری و بخشی از آنان نیز با انگیزه ای دیگر؛ انگیزه انتقامجویی و کسب جلال و احترام تصنعی اجتماعی جذب نیروهای پلیس، منکرات و ... می گردند
پلیس خوب، پلیس بد
دولت (و ضمایمش از جمله نیروی پلیس) با به وجود آمدن جوامع طبقاتی به وجود آمده اند و در اساس نقش شان حمایت از یک طبقه و سرکوب طبقات دیگر است. نیروی پلیس در اساس ابزار سرکوب است. اما تفکری که خواهان برچیده شدن فوری آن می شود هم یک گرایش آنارشیستی بی فرجام بیش نیست. تا زمانی که انسان کاملا اجتماعی نشده است و جامعه به کمال انسانی نشده است، رفتار های ناهنجار و جامعه ستیز وجود خواهد داشت و لاجرم وجود نیروی پلیس هم ضروری است. مساله این است که دولت (و به تبع آن نیروی پلیس) چه نقشی پیدا می کنند. آیا نماینده اکثریت جامعه (گروه ها و طبقات بالنده اجتماعی) و حافظ منافع آنان اند و یا نماینده و حافظ منافع اقلیت استثمارگر میرنده (و به تبع آن سرکوبگر و دیکتاتور مآب)؟
تجربه نشان داده که یک حاکمیت مردمی می تواند نیروهای پلیس و نیروهای امنیتی واقعا مردمی به وجود بیاورد که خواهان و مدافع رفع تضادهای اجتماعی باشند و از سوی دیگر تجربه نشان داده که هر چه حاکمیت در تقابل با خواسته ها و منافع توده های مردم باشد و هرچه تضاد های اجتماعی شدید تر باشند نیروهای پلیس و امنیتی بیشتر در موضع ضد مردمی و سرکوبگر ظاهر می شوند
اما چنان که در بیشتر کشور های پیشرفته (و صنعتی) می بینیم به خاطر رفاه نسبی و مبارزات طولانی مدت نهادهای اجتماعی و دموکراتیک حداقلی از خواسته های اجتماعی متحقق شده اند. این خواسته ها را می توان در صورت بندی کلی زیر بیان کرد
جرایم باید روشن و صریح تعریف شوند و مورد قبول مردم باشند -
حدود وظایف و اختیارات نیروهای پلیس باید روشن و صریح باشد و مورد قبول مردم باشد -
باید مکانیسم های روشن و موثر برای کنترل نیروهای انتظامی و امنیتی وجود داشته باشد -
متاسفانه در ایران در هر سه زمینه مشکلات جدی وجود دارد: در بسیاری زمینه ها تعریف های مشخص از جرم در قوانین کشور ما وجود ندارد و این تعاریف مخدوش هستند. از سوی دیگر دایره های تنگ قوانین باعث می شوند بسیاری از رفتار های شایع اجتماعی (از جمله روابط دختران و پسران و نوشیدن مشروبات الکلی) در ردیف جرایم قرار بگیرند و عملا درصد بسیار زیادی از شهروندان مجرم به حساب آیند. مهمتر از همه عدم کنترل مردمی بر نهاد های انتظامی و امنیتی است که باعث شده فساد و قانون شکنی تا مغز استخوان این نهاد ها نفوذ کند. در سال های گذشته تلاش های قابل احترامی صورت گرفته بود تا عملکرد نیروهای پلیس اصلاح شود که با شدت گرفتن تضادهای اجتماعی و اقتصادی در دولت کنونی این دستاوردها یک به یک در حال از دست رفتن هستند. آش آنقدر شور شده که داد آشپز هم درآمده. نماینده دادستان تهران، آرش سیفی می گوید
" آنچه امروز بصورت یک رویه در دستور برخی ماموران پلیس قرار گرفته و آنان به صرف مظنون شدن، افراد مختلف را مورد تفتیش قرار می دهند و گاه بدون هیچ گونه دستور قضایی و بروز جرم مشهود آنان را بازداشت می کنند از موارد نقض قانون اساسی است چرا که برابر اصل 37 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصل بر برائت است. از این رو هرگونه تفتیش بدون مجوز قضایی ممنوع است"
بر قربانی چه می گذرد؟
زهرا یکی از این قربانیان است. کم تجربه و نا آشنا به روحیات پلیس (این بیماران نیازمند درمان)، گرفتار در اتاق بازجویی اداره اماکن و سوالات ناآشنا، تحقیر، توهین، احتمالا ضرب و شتم و تهدید از یک طرف، ترس از رسوایی در خانواده، ترس از پدر و مادر در طرف دیگر. با ملامت و سرزنش روح حساس و شکننده این جوان مهر طلب به خشم آمده و همه راه ها را به روی خودش بسته می بیند. بی وکیل و بی مدافع. مامور پلیس حاکم است، نه اهل گفتگو ست، نه اهل تعامل. مسلما سخنش دلسوزانه نیست و چون از دل بر نمی آید بر دل نمی نشیند. فشارها لحظه به لحظه بیشتر می شود و متهم به بهانه تعطیلی مراجع قضایی 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد. محیط متشنج است. روانش به هم ریخته است، تعادل روحی اش را به هم ریخته اند. برای این انسان کم تجربه، که احتمالا زمینه ای هم از افسردگی در او وجود دارد شرایط دشمنی با خود و نابودی خود فراهم آمده است. چنین افرادی اگر روحیات مهرطلبی و حساسیت های عصبی در آنان مهیا باشد در کمتر از 48 ساعت می توانند به پایان خط برسند. پایان شکنجه و حقارت و از سوی دیگر پایان همه امیدها و آرزوها. انسانی که توان تصمیم گیری عاقلانه را ندارد، بی روح، بی حس و نترس شده است، در یک لحظه تصمیم می گیرد خود را رها کند و شرایط خودکشی هم توسط ماموران پلیس آماده است
به قدر وسع بکوشیم
آنچه گفته شد استخوان بندی چنین فجایعی است. « اصلی ترین انتخاب انسان، انتخاب میان زندگی و مرگ است و هر حرکتی متضمن این انتخاب است. و در این انتخاب گرچه آزاد است، آزادی اش محدود است. شرایط مساعد و نامساعد در این کار تعیین کننده اند که از جمله می توان ساخت روانی انسان، جایگاه خاص جامعه او، نقش خانواده، آموزگاران و دوستان را نام برد»
در هر صورت مسوولیت مرگ این دختر با نهاد بازداشت کننده است و اگر بخواهیم که چنین فجایعی دیگر هرگز رخ ندهند باید راه حل را در کلی ترین سیاست گذاری ها و مکانیسم های اجتماعی یافت اما تا آن زمان نمی توان بیکار نشست
هر یک از ما باید در برابر یکدیگر مسئول باشیم. در برابر فرزندان خود، در برابر دوستان و آشنایان و آدم هایی که با آنها سر و کار داریم. چرا باید چنین مشکلات ساده ای باعث بشود که یک دختر جوان از زندگی خود بگذرد و خانواده خود را نیز به سوگ بنشاند. مگر او چه جرمی مرتکب شده بود؟
باید شیوه های درست روبرو شدن با مشکلات را به فرزندانمان بیاموزیم
«بهتر از هر هدیه ای برای فرزندان، تربیت درست، آموختن قاطعیت و اعتراض و مبارزه با سلطه جویی و ظلم است تا آنها بتوانند فرزندانی عادل و غیر سلطه جو باشند»
یازده 11آبان 1386
پی نوشت ها
عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، محمد جعفر مصفا، تهران، انتشارات بهجت، 1385، ص9 و 10
روزنامه اعتماد، ش 1520، 20/ 7/ 86 ، ص 19
فراسوی زنجیرهای پندار، اریک فروم، دکتر بهزاد برکت، تهران، انتشارات مروارید، 1384، ص 210
روانشناسی اعتراض، مانوئل جی اسمیت، مهدی قراچه داغی، تهران، انتشارات درسا، 1384، ص 8
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
11/11/2007
|
Links this post
Saturday، October 13، 2007
با روی کار آمدن دولت اسلام گرای عبدالله گل در ترکیه پرسشی که در اذهان نمایان می شود اینست که آیا تفاوتی ماهوی بین سرمایه داری اسلامی و از نوع بظاهر سکولارآن وجود دارد؟
با اندکی کنکاش در روابط اجتماعی و ساختار طبقاتی حاکم بر جامعه ترکیه می توان دریافت جگونه و چطور با اقلیت های غیر ترک خود مانند ارامنه و اکراد رفتار کرده که داد نمایندگان کنگره آمریکا نیز در سالگرد کشتار ارامنه نیز خود حاکی از عدم رعایت حقوق اقلیت های قومی در این کشور می باشد ، این از رفتارهای نژاد پرستی در کشوری که ادعای ورود به اتحادیه اروپا دارد و طرف دیگر افزایش فشار اقتصادی و فساد تشدید یافته بر این جامعه همه از ستم سرمایه داران و جفا در حق ستمدیدگان آن جامعه دلالت می کند
اگر حکومت بظاهر سکولار ترکیه پاسخگوی نیازهای اصلی مردم بود آنها رو به احزاب اسلامگرا نمیآوردند. آنچه مسلم است، فحشا، اعتیاد، بیکاری و جهنم طبقاتی را با حکومت دینی یا غیر دینی نمیتوان توجیه کرد. حالا مثل ایران زمان شاه هم از آزادی نیم بند زنان خبری باشد آیا طرفه ای می بندد؟ واقعیت اینست که مردم ترکیه مانند فلسطینیان از فساد حکومتگرانشان و عدم اگاهی کافی به گروه های اسلام گرایی مانند حزب عبدالله گل و یا مثل فلسطینیان به گروه هایی مانند حماس رای داده اند، آیا آزادی برای جامعه و بخصوص زنان آن فقط در پوشش داشتن و یا نداشتن خلاصه می شود آیا قضیه حجاب داشتن و نداشتن محملی بر سرکوبهای بیشتر طبقاتی نمی باشد؟
از ترکیه که یک کم دورتر شویم می رسیم به داخل جامعه خودمان ایران آیا مردم کشور ما که ظاهرا از نظر حکومت متدین و مسلمان هستند حقوق برابری در ساختار طبقاتی دارند ، آیا حقوق اقلیت های قومی در ایران رعایت می شود پس چرا کردهای ایران همانند کردهای ترکیه با حکومت مرکزی هنوز مشکل دارند ، جرا صاحبان سرمایه در ایران که همه بظاهر مسلمان و متدین می باشند واز رانت های دولتی نیز برخوردارند اینگونه بر نیروهای کار جفا می ورزند وحق کشی های بسیار که بر مردم کوچه و بازار تحت عناوین مختلف روی می دهد آیا می تواند فقط الگوی ایدیولوژیک داشته باشد ؟
واقعیت اینست که مسبب همه فجایع سرمایه داری و مالکیت خصوصی است و مادامی که ابزار تولید در دست عده ای انحصار طلب باقی بماند نوع سرکوب بسته به شرایط جغرافیایی و منطقه ای فقط فرق می کند تصمیم گیری با سرمایه جهانی می باشد که سرکوب در ترکیه چگونه و در ایران و عراق و فلسطین چگونه باشد و پر واضح است که در نبود جریانات مترقی برای عوام و توده های ناآگاه که با سیری نان ویا یک بشقاب پلو بر سفره شان به این کاندید سکولار در ترکیه یا به فلان نامزد انتخاباتی بظاهر مسلمان در ایران و فلسطین رای می دهند فرقی نمی کند که چه کسی حکومتگر باشد حزب عدالت و توسعه سکولار یا حزب اسلامگرای عبدالله گل در ترکیه و یا حماس در فلسطین و یا اصولگرایان وطنی
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
10/13/2007
|
Links this post
Thursday، October 11، 2007
"دیالکتیک تغییر آب وهوا"
مارک برو دین
برگردان: د.جلیلی
این ها حقایق بنیادی زندگی تمام بشریت هستند: زندگی ما به غذا، آب و منابع طبیعی استواراست.همچنین شیوه هایی که مابدان وسیله غذا ، نوشیدنی وسرپناه تولید و توزیع می کنیم به جهان طبیعت که ما بدان وابسته ایم به شدت اثر می گذارد.ما برای بقای خود نیازمند طبیعت هستیم . اگر هوا به عنصر بسیار آلوده ای برای سلامت انسان تبدیل گردد، دیگر به سادگی قادر به تنفس چیز دیگری نخواهیم بود. آلودگی ای که در هوا منتشر می شود نه تنها ناپدید نمی شود بلکه در جای دیگری انتشار پیدا می کند. ما نمی توانیم تنها مصرف را متوقف کنیم ، به آب هم بی اندازه نیاز داریم انسان ها از محیط زیست شان جدا نیستند، و محیط زیست های کشورهای مختلف هم از یک دیگر جدا نیستند، آنچه ما در یک منطقه جهان تجربه می کنیم به صورت نزدیکی به تجربه مردم مناطق دیگر جهان متصل است ، آنچه برای سیستم های جهانی طبیعت رخ می دهد، عینا برای ما نیز اتفاق می افتد تمام ارزش های بشریت یا بطور مستقیم از طبیعت اخذ می شوند ویا از طبیعت تغییر یافته توسط نیروی کار انسان حاصل می گردد.اگر ما توانایی طبیعت را برای باز تولید موادی که برای بقای خود نیازمندیم به مخاطره اندازیم ، توانایی خودرابرای بقا به خطر انداخته ایم .ما با زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی – از تغییر آب وهوا گرفته تا استفاده ازآب ، تا فرسایش خاک – مواجهیم که استعداد نهانی تاثیر سوء بر سطح دریاها، سیستم های آب رسانی، امکان توسعه غذا و آب آشامیدنی و سایر نمودهای حیاتی زندگی انسانی را دارند ،. ما نمی توانیم تعادل سیستم های طبیعی مثل اتمسفر یا اقیانوس هارا بطور پایان ناپذیری تغییر دهیم بی آنکه از پی آمدهای رنج آور آن تغییرات در امان باشیم
خسارت های انسانی مستقیم ناشی از سرمایه داری وجود دارند، اما خسارت های خطرناک غیر مستقیمی هم ، مثل شیوه تولید سرمایه داری و بهره برداری از منابع تجدید ناپذیر کشاورزی که ما در یک مسابقه دائما سرعت گیرنده به سوی فاجعه بدان وابسته ایم وجود دارند
سرمایه داری با فرضیات مهلک چندی اداره می شود: اینکه طبیعت "رایگان " است، که منابع طبیعی بی پایان است، که ظرفیت جذب زباله طبیعت بیکران است، که فعالیت اقتصادی و دنیای طبیعت از هم مجزا هستند، که سود کوتاه مدت از توسعه دراز مدت بسیار مهم تر است،واین که تولید پایان ناپذیر کالای مصرفی پیشرفت است. این اضافه ای بر استعمار و ستم بشر است که سرمایه داری ایجادمی کندوازآن سود می برداستعداد پدیدار شدن فاجعه زیست محیطی مشکل منفرد ی با راه حلی ساده نیست.بحران آب وهوا،زباله مفرط و فضولات سمی ، فهرست فزاینده ای از انواع مخاطره آمیز، انتشار مواد شیمیایی آلوده وسمی در هوا،خاک و مواد غذایی ، محیط کار، وخانه های ما ،در میان بیشمار مسادلی قرار دارند که ما با آن ها مواجه هستیم.وقتی که با زنجیره ای ازبحران های بالقوه وابسته به این مسئله تهدید می شویم ،شانس آن که یکی از آن ها اتفاق خواهد افتاد بسیار بزرگتر است . ما به درستی نمی توانیم پیشگویی کنیم که برای اولین بارباکدام یک ازاین مشکلات زنجیره ای زیست محیطی مواجه می شویم که به بزرگترین نقطه منفی پایانی منجر خواهد شد. اما چون با مشکلات وابسته بسیاری مواجهیم ، کاملا می توانیم مطمئن باشیم که اگرکوتاهی کنیم، این یا آن یک ازبحران ها بر ما غلبه خواهد کرد این طبیعت احتمال خطر است.برخی از اوقات خطرها درست همانند بحران های ناگزیر فرصت های بسیاری برای از کار انداختن سیستم فراهم می آورند. چون جهان مجموعه به هم تنیده ای از روندهایی با پویش های متقابل است .هر وقت یکی از این مجموعه ها را بحرانی دربر می گیرد،تغییرات در مجموعه ها با سرعت بیشتری افزایش می یابد.گرمای بیشتر جهان به آتش سوزی بیشتر جنگل ها منجر می شود. افزایش آتش سوزی جنگل ها به جو آسیب رسانده و به ذوب شدن یخبندان ها منجر می گردد، ذوب شدن یخبندان ها ، گازهای گلخانه ای بیشتری آزاد می کند،آب شدن بیشتر توده های یخبندان، به بیشتر آتش گرفتن جنگل ها منجر می شود، وهمه این مجموعه ها افزایش دمای جهانی را سبب می گردند.دنیا زنجیره ای از بازتاب های عظیم بی انتها[2] است.و انسان مشغول زیر فشار قرار دادن این بازتاب های بی انتها است
پرسش واقعی آین است: آیا ما به وارد کردن فشار براین سیستم های طبیعی برای کار مشترک علیه بشریت ادامه خواهیم داد؟ یا سیستم های اجتماعی، اقتصادی، کشاورزی و صنعتی خودرابرای هماهنگی بیشتر در کار با آنها باز سازی خواهیم کرد؟
جامعه انسانی نیازمند تغییر است
فدرت انطباق سیستم های اجتماعی انسان بسیار محدود تر از سازگاری عمومی بشر است .وقتی که جوامع ستم پیشه طبقاتی به وسیله حوادث خارجی ، خواه جنگ ، خواه بحران های اقتصادی ، یا فروپاشی قریب الوقوع محیط زیست در فشارباشند، طبقات حاکم در ابتدای امر تمام بار اصلی بحران هارا به طبقات ستم دیده و استثمار شده منتقل می کنند، وتا آنجایی که مقدور باشد با استفاده از پول و قدرت از پی آمدهای آن می گریزند.پس بحران هایی که مارا تهدید می کنند تنها بحران های زیست محیطی نیستند،بلکه بحران سیستم های اجتماعی و اقتصادی هم هست که مشکلات اجتماعی و اقتصادی را تسریع ،و حتی به بی ثباتی و درگیری های بیشتر اجتماعی نیز کمک خواهند کرد. نسل کشی در روا ندا یک مثال است- اگرچه گرم شدن زمین و رقابت برای تصاحب زمین های کشاورزی محدود شده تنها موضوع های منازعه نبودند، اما قطعا نسل کشی را تشدید کردند
زمانی که جامعه ای به درگیری لاعلاج با محیط زیست خود دچار شود، سه نوع انطباق اصلی می تواند رخ دهد
· - نظام اجتماعی می تواند به مکان دیگری منتقل و مثل سابق به حیات خود ادامه دهد.(تطبیق اصلی در جوامع باستانی)
· مردم می توانند در جایی که هستند باقی بمانند و نظام اجتماعی و اقتصادی خو درا به محل دیگری منتقل نمایند. یا
· نظام اجتماعی و مردم با تسلیم به سرنوشت بتدریج نابود می گردند
مثال های بیشماری از رخ دادن این سه گزینه انطباق در طول تاریخ بشر وجود دارد، مثل هلال حاصل خیز بین النهرین، افریقای شمالی وایستر ایلند[3]
اقتصاد جهانی شده و بحران زیست محیطی جهانی شده ، مارا بدون داشتن جایی برای رفتن رها کرده است.مامی توانیم شیوه های اقتصادی خو درا تغییر دهیم یا به هستی دیگران پایان دهیم، یاشاید در مدلی فروکاسته (از زندگی) در دنیایی بسیار نامهربان به بقای خود ادامه دهیم
شرح دقیق سه منبع اصلی، تجارت ودیدگاه تولید ی در 10.000 سال تاریخ کشاورزی وچهار قرن از پنج قرن تاریخ سرمایه داری، نشان می دهد که انسان ها پیش ازاین روابط ما را با دنیای میکروبی ، دریاها،پوشش های گیاهی ،پوسته زمین، و درحال حاضر اتمسفر تغییر داده اند . ما به مرحله موفقیت آمیز جدیدی در روابط خود با اتصال به طبیعت نایل شده ایم .بحران های بوم شناختی (اکولوژیک) نوع ما به طور جدایی ناپذیری با سرمایه داری و استفاده ناکار ای آن از منابع در راستای سود یک مشت افراد گره خورده است .اگر ما با تغییر سیستم اجتماعی وافتصادی خود، راه هایی برای تغییر روابط خود با طبیعت ایجاد کنیم،شاید به سازگاری قادر باشیم و بتوانیم طرز زندگی جدیدی ایجاد کنیم که ادامه حیات نوع مارا مقدور سازد. در غیر این صورت زیر سلطه رفتار اغلب بی رحم تغییر آب و هوا و انتخاب طبیعی خواهیم بود
جهان به بقای خود ادامه خواهد داد. مسئله این نیست.زمین در میان تحولاتی بسیار عظیم تر از آنچه گرم شدن زمین فراهم می کند به سر برده است .طبیعت به تعادل جدیدی دست خواهد یافت.مسئله خواسته یا ناخواسته این است که آیا نوع ما در تعادل جدید طبیعت قادر به بقا خواهد بود. واگر قادر به بقا باشیم، آیا با هستی انسان پیشرفته ، با هستی تقویت شده انسان با سطحی از فن آوری و پیشرفت فرهنگی و کفایت کشاورزی و آب قابل مقایسه خواهد بود؟ ما یا باید با طبیعت کار کنیم، یا طبیعت علیه ما عمل خواهد کرد. طبیعت " نگران " بشریت نیست، بشریت باید نگران طبیعت باشد.ما باید برای توانمند ی طبیعت برای نگهداری ازما بکوشیم
بسیاری از بحث های تغییر آب وهوای جهان به شیوه غریبی محدود شده اند.مسائل بعنوان مشکلات کنش انسانی با سیستم های طبیعی (که چنین هست)یا همچون مسائلی که نیازمند راه حل های فنی هستند (که چنین نیز هست ) مد نظر قرار می گیرند. اما تعداد اندکی هستند که هر یک از این مشکلات را به سیستم های اقتصادی واجتماعی ما وصل می کنند.در سیستم مالکیت خصوصی،وقتی که بصورت اجتماعی با مشکلی مواجه می شویم که نیازمند راه حل های جمعی است (و هیچ مشکلی بزرگتر یا اجتماعی تر از تغییر آب وهوای جهان ، هم در طرف مشکل وهم در سمت راه حل ها نیست)، ما به حق مالکیت خصوصی و مدیریت خصوصی درباره تولید،استفاده از زمین، منابع ،انهدام زباله ها و سرمایه گذاری ادامه می دهیم .مشکلات زیست محیطی که ما با آن مواجهیم بنیادی هستند، بنابراین نیازمند هستند که راه حل ها هم بنیادی باشند.راه حل برای مشکلات اجتماعی ما، باید راه حل های اجتماعی باشند
تغییر سیستم اقتصادی و اجتماعی از شکلی که توسط طبقه بسیار کوچکی اداره می شود که حداکثر سود کالاها و خدمات به صورت اجتماعی تولید شده را به طور خصوصی به مالکیت خود درمی آورد ، به شکلی که از سوی اکثریت وسیعی هدایت شود و تحت تاثیر بقای اجتماعی وثبات مورد نیاز بشریت بعنوان یک کل باشد ، نقطه آغاز است . سوسیالیسمِ به عنوان راه حل بنیادی برای مسائل دیگر از قبیل نژاد پرستی،نابرابری،استثمار اقتصادی و غیره، برای بقای نژاد انسانی هم یک ضرورت است - نه یک تعهد - اما پیش شرطی ضروری برای انواع راه حل های بنیادی که بشریت نیاز دارد.سوسیالیست ها هم نیازمند درک این هستند که اگر سرمایه داری به اندازه کافی برای نابودی محیط زیست کار بد انجام دهد ،آنگاه پایه های مادی سوسیالیسم یا آسیب خواهد دید یا نابود می شود..سوسیالیسمِ یک ضرورت و نمود اساسی تغییراتی است که ما برای حفظ بقای نوع خود به آن نیاز داریم، اما سوسیالیسمِ هم به خودی خود شرط کافی نیست
پس ما نمی توانیم برای حفظ هستی خود در این سیاره منتظر سوسیالیسم باشیم مااحتیاج داریم که وخامت اوضاع راازهم اکنون متوقف کنیم .علاوه بر این ، مواجه شدن با مشکلات زیست محیطی و علت های اجتماعی واقتصادی آنها بخشی ازآن چیزی است که میلون ها انسان را متقاعد خواهدکرد که ما به سوسیالیسم نیازمندیم
چه چیز دیگری مورد نیاز است
سوسیالیسم برای تغییرات محیط زیست ، صنعت ، کشاورزی و توزیع، تعیین کننده است.مابه ساختن سوسیالیسمِ نیازمند هستیم ، اما سوسیالیسم به خودی خود کفایت نخواهد کرد. ما به یکپارچگی علم اقتصاد سوسیالیستی و علوم محیط زیست احتیاج داریم چهان طبیعی زیستگاه ما بیکران نیست؛ و منابع طبیعی و منابع در طبیعت نیز نامحدود نیستند. بنا بر این تعریف "بزرگترین کالا " نباید الزاما مقدار عظیمی از کالای مادی ، بلکه بهبود نسبی شرایط زیست و استانداردهای بهداشت کل بشریت باشد که می تواند آسان کننده ادامه تولید و بازسازی شرایط طبیعی باشد که ما برای بقا احتیاج داریم
اگرچه تاریخ کشورهای سوسیالیستی حاوی گام های مثبت زیست محیطی است (مثل برنامه های چرخه باز یافت ،کشاورزی آلی و احیای جنگل ها در کوبا) اما آن کشورها هم نمونه های منفی اندکی ایجاد کرده اند .(این موضوع با جزئیات در متن کامل مقاله مورد بحث قرار گرفته است که بصورت آنلاین در دسترس است .)
سرانجام شکست ها و مشکلات سوسیالیسمِ شکستی را به صورت دیالکتیکی در اندیشه ، تحقیق ، برنامه و اجرا آشکار کرد. اقتصاد و توسعه بر طبیعت ، بر توانایی طبیعت در باز تولید خود وبرحفظ تعادل سالم بین نیازهای انسانی و نیازمندی های سیستم طبیعی استوار است که بشریت به آن وابسته است .اگر اقتصاد و توسعه برای حفظ آن تعادل کار نکنند، علیه بقای بشریت کار می کنند ، واین نیز نشانگر درستی توسعه سوسیالیستی نسبت به انواع دیگر توسعه است
ما در استفاده از منابع تجدید ناپذیر نظیر نفت ، نباید اسراف کنیم ، ونباید طوری رفتار کنیم که گویا ظرفیت به هدر رفتن جهان طبیعت نامحدود است . حتی منابع تجدید شونده هم می توانند با رفتارهای انسانی آسیب ببینند مثلا در صورتی که آب و خاک سریع تر از توان باز تولید طبیعت کاهش یابند به منابع تجدید ناپذیر تبدیل می شوند. تغیییرات عمده ای در آنچه تولید می کنیم ونیز شیوه تولید، بسته بندی و توزیع کالاها برای بقا بعنوان یک نوع ضروری است .ما باید برای رفع تولید آلودگی و برداشتن گام های دیگری برای کاهش تاثیر فعالیت های (مخرب) انسانی بر جهان طبیعت ، از جمله کاهش تاثیر سیستم های کشاورزی خود وکاهش وابستگی به کودهای شیمیایی ، شامل کاهش زباله های سمی شیمیایی ،روند صنعتی خودرامجددا طراحی کنیم . ما مجبوریم رابطه خود را با طبیعت ترمیم و دوباره متعادل کنیم
مشکلات جمعی بشریت نیازمند تفکروعمل جمعی بشریت است. این بخشی ازآنچیزی است که دموکراسی اقتصاد سوسیالیستی باید در صدد آن باشد، بسیج هوش جمعی ، توانایی و فعالیت ما برای حل مشکلات مشترک ما
چه باید کرد
مراحل بسیاری وجود دارند که برای توضیح رابطه زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی رودرروی بشریت ،نیاز داریم آن هارا طی کنیم..برخی از این مراحل دربرگیرنده تغییر در رفتارهای فردی است و برخی دیگر تغییرات عمده در چگونگی تولید مواد غذایی و کالاهای صنعتی است . هر دو نوع تغییر ات مورد نیاز هستند- اما اگر صرفا بر تغییر رفتار های فردی تکیه کنیم و به صنعت خود به شیوه هایی که تولید آلودگی ،دی اکسید کربن ومتان را ادامه می دهند همچنان ادامه دهیم ، به جز ایجاد گودی دیگری در مشکلات کاری نکرده ایم. ، برای حل مشکلات محیط زیستی تغییرات اجتماعی،اقتصادی و کشاورزی مورد نیاز هستند.سرمایه داری بخش یزرگی از مشکل است، ودرگیری در مبارزه برای حل بحران های اکولوژیک بخشی از جاده تعویض سرمایه داری است
ضرورت شناخت
انگلس گفت که "آزادی، شناخت ضرورت است " ما تنها با شناخت ضرورت های زیست محیطی ، برای ایجاد گزینه های واقعی برای بقای بشریت آزاد خواهیم بود. ما تنها با شناخت محدودیت های الزام آورسیستم های طبیعت خواهیم توانست به عنصر هوشمند واقعی در بهبود جهان برای خود و نسل آینده تبدیل شویم
1/7/1386
[1] -سردبیر پلتیکال افیرز
[2] - بازتاب های بی انتها را در برابر feedback loops گزیده ایم که بیشتر به عکس العمل بوم رنگی می تواند اطلاق گردد. نفس عمل در اینجا کنش متقابل نیروهای وارده است که ضمن طی مسافت باز به سمت وارد کننده نیرو باز می گردد
[3] - ایستر ایلند جزیره ای است در اقیانوس آرام ومتعلق به شیلی.این جزیره به خاطر لوح های هیروگلیف وتخته سنگ های حکاکی شده معروف است.(برگرداننده)
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
10/11/2007
|
Links this post
Saturday، June 30، 2007
خستگی یک کار روزانه
بهر حال همه یکجور سعی می کردند تا یکجوری در این گفتمان از نوع تاکسی شراکت داشته باشند،دوباره راننده شروع کرده بود و سررشته صحبت را گرفته و همین طور داشت ادامه می داد که یکهو انگاری نزدیکی های پارک بوستان ملت بود دختر جوانی که عرض خیابان را طی می کرد بجای اینکه به طرف حرکت ماشین نگاهی بیندازد به جهت مخالف آن نگاه می کرد در عرض چند لحظه صدای وای گفتن و دادو آخ گفتن مسافران و صدای ترمز ماشین به هم پیجیده شده بود ولی کار از کار گذشته بود و ماشین با سرعت تمام بر پیکر جوان و نازک دختر برخورد کرده و او را از زمین برکنده و بر کاپوت ماشین کوبیده بود همه بیرون از ماشین جسته تا عاقبت کار را از نزدیک مشاهده کنند دختر جوان روی زمین افتاده بود و ناله ای هم نمی کرد همه اطرافیان غمگین ناراحت بودند دمپایی زیبا و دخترانه اش روی آسفالت داغ خیابان نشانی از صاحبش می جست ، نمی شد باور کرد ولی دختر از جایش جسته و رو کرده بود به جلو تا ببیند تا چه کسی و کدام ماشین به او برخورد کرده و رویای هزار باره اورا برهم زده،چه کسی جرات کرده بود تایکباره او را از فکر کردن به زندگی و غمهایش بیرون بیاورد،هنوز نمی دانست یاد برادر سربازش بود یا نامزدش و یا مادر پیرش که بر بستر بیماری افتاده بود که این حادثه برایش اتفاق افتاده بود بهر حال با هر زحمتی بود بخود تکانی داد و سعی کرد در انبوه آدمها به کسی که بر پیکر نحیف اش برخورد کرده نگاهی بیندازد و فقط همین یک کلمه را بگوید و از جایش تکان نخوردچرا سعی نکردی جلوتو ببینی
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
6/30/2007
|
Links this post
برچسب ها نگارش 09/04/86
Friday، June 01، 2007
ساعتى بود كه رفقا منتظر آمدن رفيق كارگر بودند . يكى از رفقاى بخش ارتباطات با تلاشى شبانه روزى موفق شده بود كه يك كارگر را راضى به آمدن در جلسه كند. زمان به كندى مىگذشت اما رفقا بخوبى میدانستند كه تمامى سرفصل هاى مهم مبارزاتى هميشه بكندى حركت می كنند بلاخره آن لحظه تاريخى فرارسيد و رفيق كارگر به جمع آنان وارد شد. رفيق كارگر كه هنوز بدرستى نمی دانست براى چه به آنجا آمده كمى دلهره داشت، او تصور می كرد كه شغل ثابتى پيدا كرده زيرا رفيق مسئول ارتباطات نتوانسته بود دقيقا براى او خواسته اش را توضيح دهد و تنها به او گفته بود كه" از اين پس براى خلقت كارخواهى كرد". كارگر هم كه هر چه فكر كرده بود نتوانسته بود منظور از " خلق" را متوجه شود، از ترس اينكه شانسش را از دست ندهد با رفيق ارتباطات به آنجا آمده بود.
كارگر بخود می گفت كه " چه فرقى می كند براى چه كسى كاركنم؟ تا ديروز براى حاج آقا شيرازى كارمی كردم از فردا براى حاج آقا خلق كار می كنم "
كارگر تميزترين لباسهايش كه كتى نيمدار با وصله هاى تميز بود را برتن كرده بود و به كارفرماهاى جديدش نگاه می كرد كه همگى شلوار جين ، كفشهاى كیكرز و پيراهن چينى برتن داشتند .
رفقا دست خود را جلو آوردند و خود را به كارگر معرفى كردند
من آذرخش هستم
من هم اخگر سرخ هستم
رفيق كارگر عزيز، از آشنايیت خيلى خوشحاليم
كارگراز اينكه آنها رفيق خطابش كرده بودند كمى دستپاچه شده بود و با شنيدن اسامى آنها هم هول ورش داشته بود. او نمیفهميد جريان " رفيق" ديگر چيست؟ و چرا اسامى آنها اينقدر عجيب است؟ حتى نمی توانست آنها را درست تلفظ كند، تا بحال با هر كارفرمايى كه برخورد كرده بود يا " قربانعلى " نام داشت يا " شعبان قلى" و تا بحال همچين اسامى را نشنيده بود
با ترس و لرز دستش را جلو برد و خود را معرفى كرد: سلام برادرها، من نصرالله هستم، فرزند عبدالله ، متولد قريه سوادكوه، شماره شناسنامه .....
رفقا از شنيدن اسم كارگر كمى يكه خوردند، انتظار هر اسمى را داشتند جز نصرالله و عبدالله را و وقتى كارگر"برادر" خطابشان كرد كمى سرخ شدند
رفيق آذرخش زود خود را جمع و جور كرد و با لحن صميمانه اى به كارگر كه همانطور سرپا ايستاده بود گفت رفيق كارگر، امروز روز بزرگى در زندگى ات است ، روزى كه در آزادى تمامى خلقهاى در زنجير جهان نقش پيشگامى آنها را بعهده خواهى داشت و به رسالت تاريخى خود عمل خواهى كرد
كارگر كه حتى يك كلمه از حرفهاى او را نفهميده بود به فكر فرو رفت كه حتما منظورش اين است كه ديگر از اين زندگى نكبتى نجات پيدا خواهد كرد و لازم نيست هر شب از ترس صاحبخانه و حاج آقاى نزول خور مسجد بخود بلرزد ، اما نفهميد قضيه زنجير و خلق و پيشگام چيست؟ دل را به دريا زد و گفت خدا عمرتون بده برادرها، خدا از بزرگى كمتون نكه، دخترم دم بخته، يه زن عليل دارم كه انقدر در آب يخ حوض رخت شسته دستهاش از كار افتاده، خدا سايه اتون را از سر ما كم نكنه
رفقا مات و مبهوت به كارگر نگاه می كردند. رفيق اخگر سرخ سرفه اى كرد و ادامه دادرفيق كارگر جان، ديگر تمام سختى ها تمام شد ، از اين به بعد اين تو هستى كه بايد هژمونی ات را بر استثمارگران بورژوازى تحميل كنى، تو اراده توده ها هستى، از اين به بعد دنيا از آن تو پرولتر كبير خواهد بود
كارگر باز هم چيزى نفهميد و براى اينكه فقط حرفى زده باشد گفت: بله برادر، من همه كار ميتونم كنم، شخم ميزنم، وجين می كنم، گچ كارى و بنايى هم بلدم ، يه زمين بديد دستم به باطن امام زمان يه محصولى ازش بگيرم كه كيف كنيد كارگر كمى به زمين خيره شد و ادامه داد: اما دروغ چرا،لال بشم اگه دروغ بگم، اين كارهايى را كه شما گفتيد را بلد نيستم، سواد درست و حسابى كه نداريم. چند بار هم خواستم برم رانندگى پرولتر را ياد بگيرم اما قسمت نشد
رفقا سيگارى آتش زدند و با نااميدى به يكديگر نگاه كردندرفيق آذرخش رو به كارگر گفت: نه، ديگه قرار نيست براى كسى كار كنى،زمين از آن كسى است كه رويش كار میكند كارگر با خود فكر میكرد كه پس " مش حسن" چكاره است؟ كدام زمين؟ نكنه اينها ميخوان بمن زمين مجانى بدند؟
رفيق اخگر سرخ در ادامه رفيق آذرخش گفت: تو بايد در مقابل بورژوازى با پرچم راديكاليسمى كه سنت طبقه ات است به ايستى. طبقه تو جز زنجيرهاى پايش چيزى را ندارد كه از دست بدهد، سالها امپرياليستها و سگهاى زنجيرىاش شيره تو را مكيده اند، تو نيروى مولده هستى، چرا نبايد ابزار توليدت متعلق به خودت باشد؟
كارگر احساس میكرد چيزى مانند بچه قورباغه در دلش بالا پايين میپرد، تنها كلمه اى را كه از حرفهاى آنان شناخت "ابزار" بود، با دستپاچگى گفت: البته برادرها من چند تا بيل و يك كلنگ خوب دارم، به اضافه دو تا استانبولى كه البته كمى غر شده ولى هنوز ميشه ازش كار كشيد ، يه فرقون هم داشته باشم ديگه ابزارم تكميله
رفقا حسابى عرق كرده بودند و سيگار ديگرى آتش زدند و مستاصل همديگر را نگاه كردندرفيق اخگر سرخ سكوت را شكست و از كارگر پرسيد: الان چكار میكنى رفيق كارگر؟
كارگر جواب داد: والله از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون فصلى كار میكنم، سر ميدون ميشينم و هركارى پيش بياد انجام ميدم، بيشتر روى زمين كاركردم اما اجاره زمين زياد بود مجبور شدم قريه را ول كنم و بيام شهر فله گى، شكر خدا تكه نونى میرسه....... كارگر دستهايش را رو به اسمان بلند كرد و گفت " خدايا شكرت، قربون عظمتت برم يا خدا" و دستش را به صورتش كشيد و صلوات فرستاد
رفقا با عصبانيت به رفيق مسئول ارتباطات گفتند: رفيق ، اين كه پرولتر نيست؟ اين كه كارگر صنعتى نيست؟ اينهمه هى گفتى ميرم الان پيوند با طبقه را برقرار میكنم همين بود؟ رفتى از سر ميدون اين رفيق عمله فصلى را آوردى كه چه؟
رفيق مسئول ارتباطات با دلخورى گفت: آخه رفقا، مگر ما چقدر كارگر صنعتى داريم؟ نود درصد همين هستند كه میبينى، من هر چى ديدم همينطورى بود، كارگر صنعتى از كجا پيدا كنم اخه؟
رفقا اصلا كارگر را فراموش كرده بودند و با هم به جر و بحث پرداختند
رفيق اخگرسرخ: آخه يعنى چى از كجا گير بيارم؟ پس انقلاب كارگرى را عمه من قراره انجام بده؟ پس چى شد هزار صفحه نوشتيم و تحليل داديم كه ساختار سرمايه دارى و صنعتيه و تضاد امروز كار و سرمايه است؟
رفيق مسئول ارتباطات شانه هاى خود را بالا انداخت و گفت : حالا نه اينكه اگر من براتون كارگر صنعتى میآوردم میتونستيد ازش پيشگام بسازيد؟ اون هم مثل همينه ، من همش بينشون میگردم، اونها هم مثل همين هستند كه میبينى
كارگر كه نميفهميد آنها سر چه موضوعى بحث میكنند چهار زانو كف اتاق نشسته بود و با نگرانى گوش ميداد
رفيق آذرخش با عصبانيت به رفيق ارتباطات نزديك شد و گفت: به به ، چشمم روشن، حالا ديگه آنتاگونيستى برخورد میكنى؟ يهو بگو رويزيونيست شدم رفته پى كارش ديگه، نكنه اين مائويستها تحت تاثيرت قرار دادند؟ رفيق ، تو بايد يه سرى كار تئوريك جديد را شروع كنى، دارى مرتد میشى، بايد از خودت به شدت انتقاد كنى
رفيق ارتباطات چشمش به كارگر افتاد كه با دهانى باز به آنها خيره شده بود. گفت: حالا رفقا بياييد تكليف اين بابا را روشن كنيم، چه كارش كنيم؟
رفيق آذرخش: به كار ما نمیخوره ، صنعتى كه نيست ، پس نيروى مولده درست و حسابى هم نداره، طبقه اش هم معلوم نيست
رفيق اخگر سرخ همانطور كه كارگر را برانداز میكرد ادامه داد" تازه از همه اينها مهمتر ابزار توليدش هم مال خودشه" و سرش را به بالا پرتاب كرد و گفت : نه ، نه، نميتونه صف مقدم باشه، شايد بعدا متحد طبقه كارگر بشه اما الان نيست
كارگر كه میديد آنها مثل گوسفند براندازش میكنند، ناراحت شد و ايستاد، اما نمیدانست چه برخوردى كند چون اصلا نمیفهميد كه آنها از چه چيزى حرف میزنند و تنها حس میكرد كه اوضاع مساعد نيست
رفيق ارتباطات: بلاخره چكارش كنيم؟
رفقا: بفرستش بره ، وقتمون را براى كسى كه طبقه اش معلوم نيست تلف نكنيم
كارگر جمله آخرى را تا حدودى فهميده بود ، كارفرماهاى زيادى مشابه همين حرف را بهش زده بودند ، آمد جلو و گفت : برادرها ، يه روز از كارم را از دست دادم ، حدلاقل مزد امروزم را بديد برم
رفيق آذرخش: كدام مزد رفيق پدر من؟ كارى نكردى كه
رفيق اخگر سرخ: عجب بدبختى ها ، تازه يه چيز هم طلبكاره، تا الان میتونستيم يه مقاله تحليلى خوب در رابطه با جنبش طبقه كارگر بنويسم، وقتمون را تلف كرديم تازه پول هم میخواد
كارگر كه احساس میكرد سرش كلاه رفته با پرخاش آمد جلو و گفت : به خون امام حسين قسم اگر دست خالى از اينجا برم، جواب زن و بچه ام را چى بدم؟ مگه شما مسلمون نيستيد نا مسلمونها .... و يكى زد به سرش
رفيق ارتباطات گفت: رفقا اگه اين بابا را راضى نكنيم همينجا هژمونيش رو نشونمون ميده و رسالت تاريخى اش از وسط فرق سر ما شروع میكنه، مزدشو بديم بره
رفقا دست در جيبشان كردند ، مزد كارگر را با دلخورى دادند . كارگر كه راضى شده بود بقچه اش را جمع كرد و رو به رفقا گفت : خدا عوضتون بده، انشالله كربلايى بشيد، لب تشنه حسين شفاعتتون را كنه ، عزت زياد ...... و خارج شد
رفقا خسته و كوفته روى صندلى ها ولو شدند و رفيق آذرخش گفت : پاشيم بريم رفقا، امشب بحث بر سر " گرونديسه" را داريم . اين هم از امروزمون
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
6/01/2007
|
Links this post
جنگل بهتر است یا پتروشیمی
نمی دانم خبر قطع کردن 20 هزار اصله درخت جنگل های سراوان و برکناری دو تن از مدیران ارشد سازمان جنگل ها که مخالف این عمل بوده اند را شنیده اید یا خیر بهر حال ظاهر قضیه از این قرار می باشد که آقای احمدی نژاد در سفر به استان گیلان قول ایجاد یک مجتمع پتروشیمی برای رفع معضل بیکاری در گیلان را داده است تا اینجای قضیه را داشته باشید چون بعد از سالها تازه به فکر افتاده اند که مشکل بیکاری در گیلان وجود دارد و باید چاره ای برای آن اندیشید ولی عمق قضیه را که نگاه بکنید می فهمید که با ایجاد این مجتمع پتروشیمی تیشه به ریشه گیلان و سلامتی انسانها و محیط زندگی آنان زده می شود این در حالی است که نه تنها در تمام دنیا بر ایجاد محیط صنعتی پاک و جایگزین کردن محیط های صنعتی آلوده مانند سیمان و پتروشیمی اصرار می ورزند بلکه بر ای فروش به بهای ناچیز واحدهای صنعتی و کارخانجات آلاینده خود نیز اهتمام می ورزند . با ایجاد این مجتمع در جنگلهای سراوان رشت افزایش آلودگی هوا ؛ آلودگی سفره های آب زیر زمینی ؛ انتقال پساب های شیمیایی و سموم جیوه حاصل از فعالیت های صنعتی این مجتمع به آبها و رودخانه ها و از آنجا نهایتا به تالاب بین المللی انزلی ؛ مرگ و میر آبزیان ؛ نابودی صنعت شیلات ؛ تغذیه مردم از آبزیان آلوده به سموم جیوه و بروز بیماری های صعب العلاج مانند سرطان و نازایی ایجاد می گردد آیا همه این مدارک می تواند نماینده شهر رشت در مجلس را قانع کند ظاهرا جواب خیر می باشد چون اگر مسئله را با دید زیست محیطی و انسانی در نظر می گرفت و اگر به آثار سوء مجتمع پتروشیمی ماهشهر که در اثر تخلیه روزانه پانصد تن جیوه به داخل دریا و آلودگی آبزیان تنها در مدت شش ماه موجب تولد سیصد و هفتاد کودک ناقص الخلقه شده است می نگریست هیچ وقت رای بر قطع اصله درختان سراوان رشت نه تنها نمی داده بلکه از مدیران سازمان جنگلها به خاطر مقاومت شان در برابر فشار های دولتی تجلیل بعمل می آورد ؛ برکناری این دو مقام ارشد از پست های خود یکبار دیگر نشان می دهد که در کشورهای توسعه نیافته و جهان سومی مانند ایران پافشاری بر منافع ملی و و آرایی که حاوی منافع کلان و دراز مدت میهنی باشد نه تنها در بین فاسدان حاکم جایی ندارد بلکه باعث از دست دادن شغل افراد متفکر و ملی و میهن دوست و دوستداران طبیعت نیز می شود باید از کسانی که رای به ایجاد این مجتمع داده اند پرسید آیا نمی توانسته اند حداقل این مجتمع را در جایی دیگر بغیر از جنگلهای گیلان ایجاد کنند آیا دفن زباله آنهم بطور غیر بهداشتی در محیط زیبای سراوان رشت کافی نبود که مجتمع پتروشیمی را نیز در آنجا ایجاد می کنید؟ آقایان با یک مطالعه سرانگشتی به ارزش اقتصادی جنگلها پی خواهید برد آیا حفظ جنگلهای گیلان که ارزش زمین شناسی آن به دوران سوم برمی گردد بیشتر می ارزد یا ایجاد یک مجتمع ظاهرا سود ده ولی در عمل و دراز مدت باعث و از بین برنده خاک ،؛ آب ؛ جنگل ؛ آبزیان و انسانها ؛ آیا تجربه تلخ سیل های متعدد مانند سیل ماسوله ؛ گلستان و سیل نکاء که خسارات مالی و جانی فراوانی بر جا گذاشته باعث عبرت نمی شود آیا سازمان محیط زیست بعنوان یک مدعی العموم می تواند در مقابل این قضیه سکوت و مماشات را در پیش بگیرد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
6/01/2007
|
Links this post
Thursday، May 24، 2007
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
5/24/2007
|
Links this post
Friday، May 18، 2007
رضا 9 ساله اهل روستاهای اطراف گیلان(روستای چیچال در مسیر قله درفک) را هر وقت یادم می آید بیشتر یک غم غریبانه از گذشته های خودم بیاد م می آید تنها فرقی که گذشته های من با حال او دارد اینست که من در شهر زندگی می کردم و او الان در کوهپایه به حیات خود ادامه می دهد خوب به چشم های زیبایش نگاه کنید ازش سوال کردم بزرگ که شدی دوست داری که چه کاره شوی و او مانند همه بچه ها ی خوب جواب داد "دکتر" درست مانند همه بچه ها و حتی بچگی های خودم راستی شیطنت های بچگی و خاطراتش همه انگار یک نوار فیلم از جلوی چشم آدم رژه می روند آخ که چقدر زندگی سخت و بیرحم است حتی نمی گذارد یک دم بیاسایی و خوشی هایش را مثل یک هوای تازه نفس بکشی رضای دوست داشتنی کوهپایه گیلانی آیا می تواند در گذر از رنجهای دوران کنونی و تقابل بین سیاست بازی های دوران انسان موفقی برای خود و جامعه باشد جوابش را باید از گذر زمان جویا شد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
5/18/2007
|
Links this post
Friday، May 04، 2007

امنيت ملي را يک اقليت چپاولگر به خطر انداخته
منصور اسانلو در گفت و گو با روز: - پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 [2007.05.03]
دانا شهسواري
dana.shahsavari@gmail.com
به مناسبت روز جهاني كارگر با منصور اسانلو دبير كل سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و از جمله رهبران جنبش كارگري در کشور سخن گفته ايم. او كه مدتي را نيز در زندان سپري كرده و پرونده وي هنوز مفتوح است در اين مصاحبه تاکيد مي کند "اصلي ترين مشكل كارگران ايران نداشتن سنديكاهاي مستقل، اتحاديه و فدراسيون كارگري است كه صدمه وحشتناك آن را اكنون در مقابل چشم خود مي بينيم"
امروز جامعه كارگري ايران و تشكل هاي كارگري با چه چالش ها و بحرانهايي مواجه است؟
اصلي ترين مشكلي كه امروز كارگران ايران و تاحدي در سطح جهان با آن مواجه هستند و به همين دليل هم هر روز زندگي ما در شرايط سخت تر و غير انساني تري قرارمي گيرد و دستاوردهايي كه طي 50 سال گذشته، كارگران به لحاظ بيمه هاي تامين اجتماعي پوشش هاي حمايتي، كاهش ساعت كار، افزايش دستمزد ها و.... داشتند يكي يكي در حال از دستن رفتن است، نبود تشكل هاي آزاد و مستقل و متحد در بين كارگران است. به همين علت كارفرما ها چه در بخش هاي خصوصي و چه در بخش هاي دولتي با توجه به پراكندگي و نا آگاهي كارگران نسبت به حقوق خود و قانون كار و نسبت به تاريخ زندگي كارگري در كشورما و جهان، نهايت سوء استفاده را مي كنند. تا جايي كه امروز مي بينيم در بعضي از كارگاهها و براي كارهاي كوچك با ماهي 30 الي 80 هزار تومان روزانه بيش از 12 ساعت از كارگران بهره مي كشند و حتي كوچكترين امكان زندگي را به كارگران نمي دهند. تازه همين حقوق بسيار پائين هم گاه ماهها پرداخت نمي شود كه اين امر كارگران را وادار به اعتراضات و تجمعات خياباني و تحصن در مقابل ادارات، مجلس، فرمانداري ها، وزارت كار و... مي كند. از اين رو به گمان من اصلي ترين مشكل كارگران ايران نداشتن سنديكاهاي مستقل، اتحاديه و فدراسيون كارگري است كه صدمه وحشتناك آن را اكنون در مقابل چشم خود مي بينيم. رشد آمار فقر، بي خانماني، اعتياد، قاچاق، دختران فراري و... همه محصول همين مساله است و همينطور فاصله وحشتناك طبقاتي كه در جامعه بوجود آمده است تا عده اي در وانهاي شير در شمال شهرو در آپارتمانهايي كه متري بيش از5 ميليون تومان قيمت دارد به خوشگذراني مشغولند و در پائين شهر كم كم مثل هندوستان بعضي از مردم وقتي باران مي آيد بايد به زير ناودانها بروند. علت اصلي اين شرايط وحشتناك را من در پراكندگي و عدم سازمانيابي مستقل كارگران و بخصوص از كف كارگاهها مي دانم. ما بايد تلاش كنيم براي رفع اين نابساماني و اين آسيب عظيم اجتماعي كه وحدت ملي و امنيت كشورمان را نيز به خطر انداخته است سازمانهاي مستقل سنديكايي را بنا بگذاريم و در جهت ايجاد اتحاديه و فدراسيون و كنفدراسيون سراسري كشوري حركت كنيم. كارگران ايران و خانواده هايشان كه اكثريت عظيم جامعه را تشكيل مي دهند، يعني همه كساني كه مزد مي گيرند و درآمدشان از 500 هزار تومان در ماه بيشتر نيست كه باز هم زير خط فقر است و جواب خرج زندگي را حداقل در شرايط حاضر نمي دهد اينها همه شان در اين زمينه با هم متحدند. معلمين، دانشجويان، پرستاران، رانندگان، مكانيك ها، مغازه داران كوچك و... از اين دسته هستند. به همين علت است كه مي بينيم فرزندان كارگران در شرايط سخت و بحراني بسر مي برند، به تحصيل در دانشگاه نمي رسند و هزينه بالاي تحصيل در دانشگاه آزاد و لوازم كمك آموزشي مانع از ادامه تحصيل آنان مي شود. اكثريت اين فرزندان به نيروي غير متخصص و كم سوادي تبديل مي شوند كه بصورت تقريبا رايگان در اختيار صاحبان سرمايه قرار مي گيرند تا با بهره كشي از آنها هر روز ما شاهد احداث برجهاي بلند تري باشيم. در حالي كه در آن سو دريايي از فقر در حال انباشته شدن است. اينها به هيچ وجه آرزوهاي ما در زمان انقلاب نبود. ما فكر مي كرديم بعد از انقلاب در كشور خودمان با عدالت و آزادي و شادي زندگي خواهيم كرد و ديگر دوران حلبي نشيني و حلبي آبادي و اينگونه مسائل تمام خواهد شد و در خيابان و كوچه چهره فقر و كارتن خوابي و بي مسكني را دوباره نخواهيم ديد كه متاسفانه هنوز شاهد اين مسائل هستيم
به نظر شما اگر سنديكا و يا همان اتحاديه سراسري كارگران كه گفتيد خواسته اصلي كارگران است چرا تاكنون تشكيل نشده؟ موانع اصلي عدم تشكيل آن چه بود؟
علت اصلي عدم تشكيل اين اتحاديه سراسري سركوب بسيار عظيمي بود كه در اوائل دهه 60 نسبت به سنديكا ها بعمل آمد و با تكيه بر برخي تعصباتي كه مردم ما به لحاظ فرهنگي و تاريخي داشتند، گروهي كه فقط به دنبال منافع شخصي خودشان بودند سنديكاههاي كارگري را در هم كوبيدند و رهبران و دانايان كارگري را از عرصه اجتماع بيرون راندند. ارتباط بين نسل هاي كارگري از هم گسست و در نتيجه كارگران جواني كه به ميدان آمدند آن تجربه هاي سنديكايي و آن تاريخ سنديكايي را نداشتند و در نتيجه اين وضعيت نابسامان براي ما پيش آمد. از سوي ديگر متاسفانه به دليل وجود پول نفت كه خيلي زياد است و در اختيار بخش خاصي از جامعه قرار دارد اكثريت مردم تابعي از اين قدرت عظيم اقتصادي نفتي مي شوند و در نتيجه آن كساني كه قدرت خيلي شگفت آور پول نفت در اختيارشان است با تكيه بر اين قدرت اقتصادي به قدرت اجتماعي و سياسي هم دست پيدا مي كنند و بقيه مردم را از تشكل و سازمانيابي محروم مي كنند تا كارگران كه نه پول دارند و نه زور، مثل معلمان و پرستاران و در نتيجه چاره اي ندارند جز اينكه با همديگر همكاري كنند تا بتوانند براي حل مشكلات خود به مسوولين نامه نگاري كنند و فشار بياورند تا بخشي از اين پول نفت كه متعلق به همه ي 70 ميليون نفر است، به آنها برسد. از اين رو من علت اصلي را قطع ارتباطات نسلهاي كارگري در رابطه با تلاشهايي كه در گذشته در رابطه با فعاليت هاي سنديكايي و فدراسيون و اتحاديه شده است مي دانم و دوم شدت سركوبي كه هنوز هم ادامه دارد، تا جايي كه مجوز برگزاري جشن اول ماه مه و راهپيمايي روز اول ماه مه را نمي دهند. حتي اين مجوز را به خانه كارگر هم كه دولتي است نمي دهند. ما با اين تشكل ها رو در رو هستيم اما در اين موارد مجبوريم از حق اين تشكل هاي دولتي هم دفاع كنيم و بگوييم اگر خانه كارگر نمي تواند در خيابان طالقاني راهپيمايي كند پس چه كسي مي تواند؟ اين شدت سركوب را نشان نمي دهد؟
بهانه هاي اين سركوب چيست؟ چرا فعاليت هاي سنديكايي را مساوي با حركتهاي چپي مي دانند؟
اصلا اين تصور اشتباهي است. آنها بيهوده اين مساله را بهانه مي كنند. اين بهانه فقط براي سركوب است. سنديكاها بيش از 800 سال قبل براي اولين بار در صنايع نخ ريسي لندن تشكيل شد. آن زمان كمونيسم كجا بود؟ اين سنديكا ها به مرور در كشورهاي سرمايه داري شكل گرفت و يك لغت فرانسوي است. اين كجا چپ و كمونيستي است. اينها اتهاماتي است كه به دليل ناآگاهي بخشي از طبقه كارگر و كم سوادي ما ؛مي زنند. سنديكا يك تشكيلات جهاني است. اين اتهامات براي جلوگيري از فعاليت هاي ما است و كاملا بي اساس است. اگر اين تهمت ها درست بود بايد بگويم كه در بازجويي هاي من همه نوع تهمت زدند، سلطنت طلب، توده اي، سوسياليست واشنگتني، چپي و... اتهاماتي بود، كه به من وارد مي كردند. ما تاكنون نه چپي بوديم ونه راستي و نه سياسي ما سنديكايي و طرفدار تامين حقوق كارگران بوديم و دنبال عدالت اجتماعي و آزادي هستيم
چرا حاكميت گاهي به بهانه در خطر قرار گرفتن منافع ملي از حركتهاي كارگري ممانعت مي كند؟
منافع ملي متعلق به اكثريت جامعه است. اكثريت جامعه هم كارگر هستند. كارگران اگر با يكديگر متحد باشند واز زندگي خود راضي باشند، ديگر امنيت ملي به خطر نمي افتد. اتفاقا آن كساني كه اقليت هستند و مي خواهند منافع ملي را چپاول كنند مخالف امنيت ملي هستند. اينها اقليتي هستند كه مي توان آمارشان را مشخص كرد، اينها امنيت ملي را به خطر مي اندازند. آيت الله شاهرودي رئيس قوه قضائيه چند هفته قبل اعلام كرد در دو سال گذشته به علت بي تدبيري بيش از 200 ميليارد دلار سرمايه از داخل كشور ما به امارات متحده عربي منتقل شده است. اينها هستند كه با انتقال اين سرمايه ها امنيت ملي ما را به خطر مي اندازند. همين ها به دنبال ايجاد نا امني، توقيف مطبوعات، جلوگيري از شكل گيري سنديكا و... هستند و امنيت ملي را به خطر مي اندازند. در غير اينصورت كارگري كه عضو سنديكاي شركت واحد شد به امنيت ملي خدمت هم کرد. چرا؟ چون سيگارش را ترك كرد، اعتيادش را ترك كرد، فحش و دعوا را كنار گذاشت، منظم تر و مرتب تر شد و مهمتر از همه كانالي پيدا كرد تا از طريق هيات مديره سنديكاي خود با مديران و مسوولان حرف بزند و خواسته هايش را انتقال دهد. اصلا مساله ما كارگران نه امنيتي و نه ملي و نه سياسي است. مثلا ما در سنديكاي شركت واحد تنها با مدير عامل شركت واحد طرف هستيم نه با نظام و مسوولين بالاي مملكت
جنبش كارگري ايران به دنبال چيست؟
ما بايد تشكيلاتي شويم و سنديكا، اتحاديه و فدراسيون داشته باشيم. كارگر بايداز طريق نمايندگان واقعي خودش در سطح ملي بتواند حرفش را بزند. تا بدين ترتيب سطح دستمزد هايي كه به گفته خود مقامات رسمي حتي 400 هزار تومان هم زير خط فقر است بالا تر برود نه اينكه 183 هزار تومان به عنوان پايه حقوق تعيين شود. اين 60 درصد كسري از كجا بايد تامين شود؟ اين باعث مي شود تا دزدي، قاچاق و فحشا افزايش يابد. وقتي زندگي فردي تامين نمي شود ممكن است به هر كاري دست بزند. خود پيامبر اكرم مي فرمايد: "كسي كه معاش ندارد، معاد ندارد". كارگران بايد با هم يكي شوند. اگر اين امر و اتحاد صورت گيرد تازه همان "و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا" مي شود. اگر كارگران متحد شوند خود بخود ريسمان الهي هم شكل مي گيرد كه مي توانند به آن چنگ بزنند. حقيقت اين است كه امروز جامعه ما تا حدي تحت فشار است كه خانواده هاي كارگري و خانواده هاي زحمت كشان مجبورند براي اينكه وضعيت از اين بدتر نشود و امنيت ملي هم حفظ شود به سمت تشكيل اتحاديه سراسري و فدراسيون بروند كه هم امنيت داخلي حفظ شود و هم با نيروي متحد اين زحمت كشان، آن نيروهاي خارجي هم كه چشم طمع به كشور ما دوخته اند حساب خودشان را بكنند و بدانند در كشوري كه زحمت كشان متحد هستند و منافعي كه درآن كشور است بطور عادلانه بين همه توزيع مي شود اجازه نمي دهند كسي بيايد از دستشان بربايد. جنبش ما بايد پيروز شود وسنديكاها در تمام ايران شكل بگيرد تا فدراسيون سراسري بوجود بيايد. هدف جنبش ما حفظ كشور، بدست آوردن عدالت و آزادي و تمام آنچيزي است كه در اصل 43 قانون اساسي تاكيد شده
پس در واقع كارگران ايران به دنبال عدالت اجتماعي هستند؟
بله. ما دنبال همين هستيم
از اين رو مي توان گفت كه خواسته هاي سياسي نداريد؟
خير. اما مثلا ما مي گوييم كه درآمد ها بايد بطور مساوي توزيع شود ولي عده اي از طرفداران قدرتمند نابرابري و شكاف طبقاتي ميگويد درآمد ها مال ما است. در اين صورت خواسته ها و اعتراضات ما نيز سياسي مي شود. از نظر ما همه 70 ميليون ايراني حق دارند از منابع و منافع ملي و سودي كه در اين كشور هست بهره مند شوند
جامعه كارگري ايران چه موضعي در قبال تشكيلات موازي كارگري دارد؟
تشكيلات موازي را اساسا كارفرما ها بوجود مي آورند تا كارگران در اين تشكيلات هضم شوند و نفهمند كه حق و حقوقشان چيست. بطور نمونه در شركت واحد از 14 سال قبل شوراي اسلامي تشكيل داده اند اما حتي يك قدم مثبت از سوي اين تشكيلات براي كارگران برداشته نشده است. يكي از آن مسائل مربوط به پيمانهاي دسته جمعي را كه از سال 1347 داشتيم اجرا نكرده اند. مثلا در اين پيمانها براي كارگران شركت واحد سالانه دو دست كت و شلوار پيش بيني شده بود. حتي رنگ سورمه اي براي بهار و قهوه اي براي پائيز تعيين شده بود. شوراي اسلامي همين را هم به يك دست كاهش داد. حتي اين تشكيلات موازي دستاورد هاي سنديكاهاي زمان شاه را كه ستمشاهي بود هم يك به يك از دست داده است
خانه كارگر هم از جمله همين تشكيلات موازي است؟
بله. اينها تا زماني كه منافعي داشتند حرفي نمي زدند. اكنون در طول دو سال گذشته كه آقاي جهرمي آمده است و از يك جناح ديگركه به جامعه اسلامي كار نزديك است و با خانه كارگري ها درگير شدند، اينها هم از آنجا كه منافع شخصي شان به خطر افتاده، حالا داد مي زنند. ولي مثلا هنوز حاضر نيستند با صدور اعلاميه اي حمله به سنديكاي شركت واحد و ضرب و شتم آنها و شكستن در و پنجره را كه كار خودشان هم بود، محكوم كنند
فكر مي كنيد چرا اين اتفاق نمي افتد؟
منافع آنها ايجاب مي كند. اساس آنها كاملا خراب است. مثلا در شوراهايي كه براي تعيين صلاحيت انتخاب نماينده كارگران تشكيل مي شود كارگران يك عضو دارند و دولت و كارفر ما هم هر كدام يك عضو و بدين ترتيب نماينده هاي واقعي كارگران انتخاب نمي شوند، چون دولت و كارفرما عموما منافع مشتركي دارند. از اين رو مادامي كه براساس مقاوله نامه 87، "ILO" ايران 8 مقاوله نامه بنيادين را رعايت نكند، اتحاديه هاي كارگري شكل نمي گيرند. چون در اين رابطه تنها و تنها مجامع عمومي كارگري بدون دخالت دولت، كارفرما و احزاب سياسي و فقط كارگران مي توانند كانديدا شوند و راي دهند. اساسنامه هاي تشكل ها را نيز بايد خودشان بدون دخالت دولت و كارفرما بنويسند و خودشان در مقابل كارگران مسوول باشند. اين تجربه اي است كه در همه كشور هاي توسعه يافته رعايت مي شود. در ايران نيز از صد سال قبل چنين سنديكاهايي را داشتيم و امروز اگر ته مانده اي از قانون كار و بيمه تامين اجتماعي و يا بعضي از حقوق است يادگاري از سالهاي هزاروسیصدوبیست تاهزاروسیصدوسی ودو است
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
5/04/2007
|
Links this post
برچسب ها تاریخ انتشار 14/02/86
Tuesday، May 01، 2007

اول ماه مه, روز همبستگی جهانی کارگران
کارگران نه حمايت قانونی دارند, نه دستمزدهايشان کفاف ابتدايی ترين مايحتاج زندگی را می دهد, نه حق اعتراض دارند, نه حق تشکل مستقل.... و در کشوری با درآمدهای نجومی نفتی با فقر و تهيدستی و استثمار شديد دست به گريبانند... اين همه در حالی است که تاثيرات تحريم های جهانی نيز به تدريج و حلقه به حلقه بر بحران مزمن اقتصاد ايران سوار می شود و چشم اندازی تيره تر از وضع فجيع حاضر برای آينده نيروی کار کشور رقم می زند
یازده ارديبهشت, اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران در حالی در کشور ما فرا می رسد که طبقه کارگر ايران همچنان در شرايطی بسيار سخت و طاقت فرسا قرار دارد: بحران ورشکستگی واحدهای توليدی به خاطر گسترش قاچاق و بازار سياه, و بی ظرفيتی دولت نفتی در اولويت دهی به رشد صنايع و توليدات همچنان از کارگران قربانی می گيرد و آنها را به صفوف بيکاران پرتاب می کنند. قوانين ظالمانه ضد کارگری و حذف هر گونه حمايت قانونی برای کارگران کارگاههای کوچک در کشوری که بخش مهمی از نيروی کار در کارگاههای کوچک شاغلند, قدرت چانه زنی کارگران را بشدت کاهش داده است, در حوزه خدمات, شرکت های غارتگر پيمانی بشدت کارگران را به قيمت بسيار ناچيزی مورد بهره کشی قرار می دهند. کارگران نه حمايت قانونی دارند, نه دستمزدهايشان کفاف ابتدايی ترين مايحتاج زندگی را می دهد, نه حق اعتراض دارند, نه حق تشکل مستقل. و در کشوری با درآمدهای نجومی نفتی با فقر و تهيدستی و استثمار شديد دست به گريبانند
درست در چنين شرايطی تمام توجه جناح های حکومتی متوجه نحوه خصوصی سازی صنايع پايه ای مربوط به اصل چهل و چهار قانون اساسی و در واقع چگونگی اختصاصی سازی اين صنايع است. همه اين ها در حالی است که تاثيرات تحريم های جهانی ايران به تدريج و حلقه به حلقه بر اين فرايندهای مخرب و بحران مزمن اقتصاد ايران سوار می شود و چشم اندازی تيره تر از وضع فجيع حاضر برای آينده نيروی کار کشور رقم می زند
با توجه به اين چشم انداز است که تلاش و مبارزه برای استيفای حقوق کارگران اهميتی صد چندان می يابد. در حال حاضر هر اقدامی برای متشکل کردن کارگران؛ رساندن صدای حق طلبی آنها به گوش برادران و خواهران طبقاتی شان در داخل کشور و در سطح بين المللی, ؛ تقويت همبستگی واقعی ميان کارگران و همبستگی کارگران با ساير جنبش های اعتراضی در کشور اقدامی است عليه استبداد و در جهت تضعيف آن
در اين راستا طبعا تاکيد بر مطالبات بی واسطه به عنوان کليدهای پيوند با جنبش کارگری و اتصال آن با جنبش عمومی ضد استبدادی و مطالبات عمومی و سراسری خود کارگران اهميت کليدی دارد
حقيقت اين است که چنين مبارزه ای بسيار دشوار است و انتظار حصول نتايج کلان در سقف زمانی ناچيز نمی توان از آن داشت, چرا که ارتجاع , ای بسا بهتر از دشمنانش خطرات يک جنبش گسترده, خودآگاه, و سازمان يافته کارگری را در کشور درک می کند و قطعا همچنان که تاکنون کرده است از همه ترفندها و ابزارهای خود از سرکوب مستقيم و لجام گسيخته و دستگيری و زندان فعالان کارگری و اخراج از کار و تبديل کردن زندگی فعالين به جهنم واقعی گرفته, تا تصويب قوانين ضد کارگری گسترده تر و بکارگيری اهرم های اقتصادی تازه تری بسود کارفرمايان و شاق تر کردن شرايط کار برای جلوگيری از همبستگی و اتحاد طبقاتی کارگران ايران بهره برداری خواهد و اين جنگ را به وسيع ترين شکلی ادامه خواهد داد. با اين حال اميد واقعی به چرخش پايه ای اوضاع در مسير رهايی مزدوحقوق بگيران ايران از شرايط طاقت فرسای کنونی و شکل گيری چشم انداز يک نظم دموکراتيک در کشور ما يادآور ضرورت بی چون و چرای تلاش و مبارزه بيشتر در جهت متشکل و متحد کردن کارگران ايران و کمک به خودسازمان يابی نيروی کار کشور است. مبارزه سياسی با استبداد تماميت گرای حاکم, طبعا حلقات متعددی دارد. اين مبارزه عملا رشته ای وسيع از مبارزات منفرد در جوانب و سطوح گوناگون را دربر می گيرد. با اين حال در ميان همه اين سطوح و همه اين جوانب و تمام اين رشته ها, اولويت واقعی و حياتی, چنان که فعالين کارگری نيز بارها و بارها تاکيد و تشريح کرده اند, کمک به خودسامان يابی مزدوحقوق بگيران کشور است
به مناسب اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران اطلاعيه ای از سوی کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و نامه مشترک خطاب به وزير کار رژيم از سوی تشکل های کارگری منتشر شده است که متن کامل آنها در زير آمده است
فرارسيدن روز جهانی کارگر را به عموم کارگران به ويژه کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه شادباش می گوئيم
طبق يک سنت صد و ده ساله همه کارگران در سراسر جهان در روز جهانی کارگر فرياد دادخواهي، عدالت جويی و اعتراضات خود را نسبت به بی عدالتی ها و نابرابری ها به گوش جهانيان می رسانند. کارگران ايران هم بيش از صد سال است که هم صدا با ديگر کارگران در جهت بهبود شرايط کار و زندگی تلاش و مبارزه کرده اند. سنديکای کارگران شرکت واحد با حمايت و پشتيبانی عمومی کارگران با سابقه بيش از چهل سال، در جهت بهبود بخشيدن به شرايط کار و زندگی زحمتکشان حمل و نقل درون شهری تهران کوشش و پيکار نموده اند
شصت و دو روز عيدی و پاداش، بيمه تامين اجتماعي، طبقه بندی مشاغل، تاسيس باشگاه ورزشي، تاسيس تعاونی های مصرف و مسکن و اعتبار، برقراری سرويس اياب و ذهاب، دريافت سهميه شير، کت و شلوار، لباس کار و کفش ايمني، وايجاد سرويسهای بهداشتی و حمام در مناطق و تعمير گاهها و دريافت ۲۵% مزد تکميلی حوادث ناشی از کار تنها بخش کوچکی از دستاوردهای اين تلاش و کوشش بوده است که تا امروز نيز دارای اعتبار قانونی هستند
کارگران گرامی
هم اکنون که در آستانه روز جهانی کارگر هستيم تعداد نزديک به پنجاه نفر از فعالين سنديکای کارگران شرکت واحد از زمان اعتراضات کارگری زمستان ۱٣٨۴ در حالت تعليق از کار به سر می برند. بعد از يازده ماه پيگيری و کوشش جانکاه شکايت های اين کارگران در مراجع وزارت کار در حال رسيدگی است و از طرف ديگر به دستور مقام عالی دادگستری استان تهران دستور پرداخت ۵۰% دستمزد ايام تعليق چهارده ماهه آنها طبق مواد ۱۷ و ۱٨ قانون کار صادر گرديده است، که در آخر اسفند ماه سال هشتادوپنج کارگران موفق به گرفتن اين حق خود شدند. تلاشهای غيرقانونی محافل ضدسنديکايی روز به روز در حال عقب نشينی است. پايداری فعالان سنديکايی صفحه جديدی را در سال های اخير در جنبش کارگری باز نموده است که اگرچه سختی ها و مشکلاتی را برای اين تلاشگران در پی داشته است اما نتيجه سودمندی برای کارگران ايران به همراه داشته است. با همبستگی و آگاهی و متشکل شدن در سنديکاها، حقوق کارگران و عدالت اجتماعی بهتر تامين می شود
سنديکای کارگران شرکت واحد به عنوان نماد خواسته های عمومی کارگران ايران تلاش می نمايد که همه کارگران ايران به حق قانونی تشکيل سنديکاهای کارگری آگاهی يافته و نسبت به ايجاد و بازگشايی سنديکاهای کارگری از هيچ کوششی فروگذار ننمايد
وزارت کار و امور اجتماعی جمهوری اسلامی ايران موظف است بنا بر ادعای رعايت حقوق کارگران ايران برابر منشور جهانی حقوق سنديکايی ومقاوله نامه های بنيادين حقوق کار و اعلاميه جهانی حقوق بشر و اصل ۲۶ قانون اساسی و ماده ۱۰۱ برنامه توسعه چهارم و اجرای برنامه توسعه هزاره سازمان ملل متحد بر مبنای حکمرانی مطلوب و ديگر تعهدات عمومي، شرايط بوجود آمدن سنديکاهای مستقل کارگری را طبق استانداردهای جهانی فراهم آورد
با اميد به ايجاد سنديکاهای مستقل کارگری ايران در آينده ای هرچه نزديکتر
برقرار باد عدالت اجتماعي، صلح، دموکراسی و آزادی در سراسر جهان
پيروز باد اتحاد کارگران سراسر جهان
سنديکای کارگران شرکت واحد توبوسرانی تهران و حومه
۱۰/۲/۱٣٨۶
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
5/01/2007
|
Links this post
برچسب ها اول ماه مه
Thursday، April 26، 2007




پست امروز را با عکس هایی که از روزنامه نگاران شیرزن و
جسور که شایسته تقدیرنیز می باشند بدون توضیحات اضافی شروع کردم همانطور که می بینیدتصاویر گویاتر از نوشتار می باشند سرکوب ؛ دستگیری ؛ ادامه و تشدید دایره امنیتی با بکار گماری عناصر شناخته شده قبلی در راس مشاورو قس الهذا همه حکایت از پیچیدگی و به بن بست رسیدن شعارهای پوپولیستی می دهد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/26/2007
|
Links this post
Wednesday، April 25، 2007
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/25/2007
|
Links this post
Tuesday، April 24، 2007
به فیلترینگ آگاهی پایان دهید
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/24/2007
|
Links this post
این روزها یک چیزی انگار بیخ گلویم گیر کرده و هرچه سعی می کنم ازآن رهایی یابم نمی توانم ، مشکلات و تعهدی که داری از یک طرف توان حرکت را سلب کرده و از طرف دیگر نمی دانی که رو به چه داری هرجا هستی بر سر ورویت از ناامیدی و یاس می بارد دستگیری زنان ، سرکوب حرکت معلمان ، زندان برای کارگران و نمایندگانشان ، بنزین و ماجرای هرروزه کی بود کی بود من نبودم مجلس و دولت بر سر تعیین نرخ واقعی آن که انگار از مردم یک جوری خجالتی دارند ، روزنامه ، اینترنت ، وبلاگ ، اخبار ، تلویزیون ،رادیو و صحبت های مردم داخل اتوبوس، تاکسی و خیابان همه حکایت از یکجور نوستالژی دارند ، همه انگار در یک مقطعی به بست رسیده اند و چشم به انتظار یک معجزه نشسته اند ، یک عده ای سعی می کنند فرار کنند شاید از وضعیت جاری و شاید هم از خودشان ، یک عده ای هم عادت کرده اند که صحبت از براندازی بکنند البته در تاکسی و اتوبوس و مهمانی و وقتی هم که به آخرمهمانی یا ایستگاه میرسند می شوند یک جور محافظه کار ، در محیط کار و غیره هم که از ترس یکجور موافق وضعیت جاری می شوند و سر صحبت هم که باز می شود درماندگی و نان شب ، دانشگاه بچه ها و قسط های عقب افتاده سرماه تکرار می شود ، همه مردم گرفتار یکجور تناقضند وقتی که در روزنامه و اخبار می بینی که جلوی دختران مردم گرفته می شود و به بهانه های واهی نداشتن حجاب روانه بازداشتگاه شان می کنند، وقتی می شنوی که که مردم نان شب ندارند ولی دولتمردان از حقوق مسلم هسته ای صحبت می کنند ، وقتی که نمایندگان مجلس به دولت در مورد سرکوب معلمان و کارگران و دانشجویان تذکر می دهند ولی وزیر اطلاعات صحبت از برخورد با هر گروه و جریان منتقد می نماید ، وقتی خانواده ها هم خودشان یکجور همدیگر را سانسور می کنند برادر از خواهرو خواهر از مادر و پدر وپسر از یکدیگر .همه در پی ادامه روند تناقض می دویم
می شود گفت تا حدود زیادی دوباره به عصر طالبان بر می گردیم بگیر و ببندهای دوره قبل از از اصلاحات کم کم از اذهان یک مقدار فاصله گرفته بود با روی کار آمدن دولت موسوم به اصولگرا رشد برخوردهای غیر دمکراتیک نیز روند رو به افزایش پیدا کرده است بازتاب این برخوردها در محیط های مختلف نمای گوناگونی داشته است بعنوان مثال در کارخانه ها یی که روی پای خود هنوز مانده اند و کار می کنند دیگر صحبت از افزایش دستمزد ،حقوق تعویقی ، افزایش تولید و روابط انسانی بهتر در محیط کاری بیشتر به یک افسانه می ماند چرا که در بیشتر محیط های کاری همین حداقل حقوق را نیز پرداخت نمی کنند و کارگران ماهها حقوق نگرفته اند و هردم سایه اخراج بر سرشان آویزان است،وقتی که همه درها به روی کارگران بسته شده و رضایت داده اند به استثمار بیشتر برای زنده ماندن آنهم از نوع زندگی نباتی ، تصور کنید در یک کارخانه کارگری را که حداقل در روز 12 ساعت باید سرپا کار کند و حق نشستن برای چند لحظه هم نداشته باشد ، ربع ساعت حق ناهار خوردن دارد ، با کوچکترین اشتباه و یا غفلت در کار بیشترین جریمه از حقوقش کسر می گردد؛حق مرخصی قانونی با مشکلات عدیده و هفت خوان رستم برایش فراهم می گردد؛توهین و ناروا های مختلف که باید تحمل نماید و در پایان کار با تاریکی هوا باید به منزل برگردد و تازه اگر ته جیبش هم مبلغی باشد تا قوت شب را هم تهیه کند بعد هم که منزل و صحبت از کمبودهای روزمره و مشکلات و جرو بحث های متداول راجع به نداری و خرابی اعصابش ، بیچاره از محیط زندگیش در خانه نیز دلخوشی ندارد دیگر چه جای فکری برایش باقی می ماند ،با دیدن و شنیدن این جریانات وضعیت انگلستان در سالهای 1848 بیاد می آید آری بیشتر آدمهایی که دوربر ما زندگی می کنند روالشان بدین ترتیب می باشد،تناقض را می بینید رضایت به استثمار بیشتر فقط برای زنده ماندن
در محیط های دانشگاهی و روشنفکری نیز با رشد اصولگرایی شاهد برخوردهای خشن و تعطیلی نشریات دانشجویی و احضار نمایندگانشان به دادگاهها بوده ایم تا جایی که سعی شده و می شود با تعهدی که از آنان گرفته می شود جلوی ادامه فعالیت های اجتماعی و سیاسی آنان گرفته شود
در ریشه یابی قضایای جاری می توان به پایان پوپولیسم و شکست آن در کشورهایی مانند ایران اشاره کرد ؛ آقای احمدی نژاد شعارهایی که مطرح کرده بود با زیرکی تمام همه را زیر پا می گذارد و فقط به یکجور عوام پسندی رضایت می دهد ؛ کسی که صحبت از اجازه حضور در ورشگاه فوتبال را برای بانوان و دختران مطرح کرده چگونه است که با جوانان مردم برخورد را می بیند و دم نمی زند آیا مشکل ما آستین کوتاه ؛ مو ورنگ لباس مردم می باشد ؛ کسی که صحبت از مهرورزی و سهام عدالت را مطرح کرد چگونه می تواند سرکوب معلمان و بازداشت آنهارا در اعتراض به حقوق صنفی شان توجیه نماید ؛ مهار تورم و گرانی با افزایش نرخ مواد خوراکی و مایحتاج اصلی مردم چگونه توجیه می شود؛ راهکار مناسب برای مردم زحمتکشی که برای معاش خود در شبانه روز حداقل دو شغله می باشند آیا افزایش نرخ بنزین بدون احتساب یارانه برایشان می باشد .سالها پیش که به کلان شهر تهران رفته بودم شخصی را دیدم که از ساعت شش صبح الی چهار عصر به کارخانه سرکار می رفت و وقتی که برمیگشت یک مغازه اجاره ای خیاطی داشت که یکسره همانجا تا روز کار بعدی یعنی شش صبح فردا به کار مشغول بود و این برای من به مقدار زیادی غافلگیر کننده بود و با خودم می گفتم مگر می شود کسی هم اینجور زندگی نماید و تصورش هم برایم ترسناک و دهشت آور بود ولی بهر حال سالها از آن دوران گذشته و الان خود اینجانب هم برای بقاء یکجوریهایش همان راه شخص تهرانی 20 سال پیش را ادامه می دهم
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
روزگار غریبی ست نازنین
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/24/2007
|
Links this post
Tuesday، April 17، 2007
سندیکا سازمانی است صنفی ـ طبقاتی که برای بهبود شرایط زندگی اعضای خود فعالیت میکند. درک این موضوع که سازمانهای سندیکایی حزب سیاسی نیستند از ابتداییترین چیزهایی است که یک فعال سیاسی باید بداند
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/17/2007
|
Links this post
Wednesday، April 11، 2007
برای کارگران ایرانی که از بیچارگی حتی فضیلت خودرا میروند که از دست بدهند تنها نهاد مربوطه به خودشان می باشد که می تواند در مقابل سرمایه داری که از همه حقوق قانونی و غیر قانونی از وکیل و اقتصاد دان و دانشمند و غیره و حتی رانت های دولتی نیز برخوردار می باشد عامل ایستایی بوجود بیاورد و به او دیکته بکند که دیگر بس است ما نمی خواهیم بخاطر زنده بودن بیش از این استثمار شویم ، دیگر بس است فریادهای از حلقوم بر آمده ما برای یک لقمه نان در ازای استثمار هرچه بیشتر ، باید به او فهماند که کارگر مزد بگیر هم مانند تو یک انسان است و خواهان حقوق انسانی برابر برای یک زندگی شرافتمندانه می باشد، آقای رئیس جمهور همانطور که جشن هسته ای می گیرید بیایید به کارگران نیز اجازه دهید تا تشکل خود را بوجود بیاورند تا از این طریق حق و حقوق از دست رفته خود را مطالبه نمایند ، هیچ جشنی بدون نیروهای شرافتمند و زحمت کش جامعه به شوق نمی نشیند ، جناب آقای احمدی نژاد بیایید در سالروز 11 اردیبهشت که سالروز جهانی کارگر می باشد این عیدی را به کارگران اعطاء نمایید ویکبار هم که شده اجازه دهید تا اذهان عمومی باور نمایند که بین حرف و عمل دولت جنابعالی دریایی فاصله نمی باشد ، اجازه دهید تا کارخانه های واگذار شده به رانت خواران که در حقیقت اسم اصلی همان بخش خصوصی می باشد به خود کارگران و کمیته های منتخب آنان واگذار شود تا دوباره چرخه های تولید شان بگردش بیافتد ودرآمد های آن بین آنان توزیع گردد، فقط در این چنین روزهایی است که از همهمه شادی کارگران وزحمتکشان باید بوجد بیایید و روز عیدتان باشد والا برای شکم گرسنه و زندگی از هم پاشیده کارگری که مزد مناسبی برای ادامه حیات خود نمی گیرد که هیج از خط فقر اعلام شده رسمی نیز به او کمتر حقوق می دهید و یا کارگر بیکار شده ای که دربدر دنبال معیشت برای گذران زندگی خود می باشد چه انتظاری دارید که بیاید تا جشن هسته ای راه بیاندازد ، وقتی اجازه نمی دهید از هیچ طریقی به از دست رفتن حقوق خود اعتراض نماید و مجبور است فریاد زیر آب بکشد آیا باور می کنید به هسته ای شدن هم اعتنایی داشته باشد
آقای رئیس جمهور منافع ملی برای زحمتکشان شریف جامعه ما که از بام تا شام مجبورند برای لقمه نانی کمر به خدمت شکم سیران بگذارند الزاما در پیوند با منافع هسته ای نمی باشد منافع آنان در پیوند با زندگی مادی شان جریان دارد ، آنجا که پول مدرسه بچه شان را ندارند که بپردازند وبر باعث و بانی بدبختی خود و زندگی خود لعنت می کنند آنجایی که با زن و فرزند خود در حسرت یک مسافرت و حتی یک غذای خوب مانده اند ، آنجایی که شب عید هم مجبور بودند که خجل زده فرزندانشان شوند چون پول کافی برای لباسشان نداشتند و تصمیم به خرید پوشاک دست دوم بگیرند ، آقای احمدی نژاد آیا تا بحال درد آنان را لمس کرده اید اگر که همدرد می باشید این گوی و این بسم الله بگذارید تا کارگر و زحمت کش و معلم شریف جامعه بتواند به حقوق از دست رفته خود دست یابد و همچنین تشکل های آنان را نیز برسمیت بشناسید و اگر هم جوابتان منفی است جشن هسته ای تان را نیز برگذار نکنید چون هیچ رسمیتی ما بین کارگران ، زحمتکشان ، مزدبگیران و معلمان ندارد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/11/2007
|
Links this post
Sunday، April 08، 2007
امروز می خواهم پست جدیدی را که اخیرا تحقیق و مطالعه نموده ام بازگو نمایم چرا که چالش های زیست محیطی همیشه یکی از دغدغه ای اصلی من بوده و خواهد بود و بهانه اش را هم بدست آوردم و آن هم
مذاکرات نمایندگان کشورهای جهان پیرامون گرم شدن زمین در بروکسل
می باشد در بروکسل بلژیک کشورهای مذاکره کننده که بنوعی نمایندگان کشورهای جهان نیز می باشند گرد هم آمدند ودر بیانیه ایی که صادر کرده اند بر تاثیرات مخرب ناشی از فعالیتهای انسانی پای فشرده اند و تاکید کرده اند که بیشترین تاثیرات تخریبی بر ملل فقیر دنیا واقع می شود که حداقل شامل سوء تغذیه و بیماری و مرگ ومیر به دلیل سیل ، توفان ، موج های گرما و آتش سوزی و خشکسالی می باشد
برای پی بردن به عمق فاجعه باید یک کم دورتر رفت و اصلا فهمید که پدیده گرمخانه ای چیست ؟
پدیده گرمخانه ای فرآیندی است که نتایج بسیار پیچیده و غیر قابل اندازه گیری به بار می آورد. دی اکسید کربن ودیگر گازهای اتمسفر ورود تابشهای خورشیدی به اتمسفر زمین را آسان می سازند . سطح زمین انرژی خورشیدی بیشتری را جذب می کند و آن را به انرژی زیر قرمز یا گرما تبدیل می نماید. این گرما سپس از سطح زمین به بالا صعود می کند و مولکولهای دی اکسید کربن و دیگر گازها را بمباران می نماید و آنها را به ارتعاش در می اورد . این مولکولها سپس چون منعکس کننده ها ، بخشی از گرما را به سوی سطح زمین باز می گردانند و اثر گرمایی به وجود می آورند . پدیده گرمخانه ای سیمای اصلی اتمسفر زمین است و همین پدیده است که در سطح زمین گرما بوجود می آورد و در آغاز باعث پیدایش حیات شده است اما پوشش طبیعی گرمخانه ای سطح زمین در طول تاریخ زمین کمتر دستخوش تغییر شده است ، روند تخریب محیط زیست از اواسط قرن هیجدهم با سوختن و سوزاندن مقادیر بسیار زیاد سوختهای فسیلی (زغال سنگ ، نفت ،و گاز) و افزایش مقدار دی اکسید کربن در بخش های بالایی اتمسفر و جلوگیری از فرار گرما از سیاره ما به فضا افزایش پیدا کرده است
بسیاری از دانشمندان پیشگویی می کنند که اگر فعالیتهای صنعتی فزاینده و روند ورود دی اکسید کربن و کلروفلوئور کربن و اکسید نیتروژن و متان به اتمسفر بر همین منوال در قرن جاری ادامه یابد تمامی کره زمین را با افزایش دما در حدود 2/2 تا 5 درجه یا بیشتر در ظرف شصت سال آینده روبرو خواهد کرد برا ی درک عظمت این تغییر به این واقعیت باید توجه داست که در طول هیجده هزار سال گذشته ، یعنی از آغاز تمدن انسان دمای میانگین زمین فقط کمتر از دو درجه تغییر کرده است
علت این بحران چیست ؟
روند بحران و گرم شدن زمین نشانگر ارزشهایی است که ما در حکومت کوتاه مدت دوران جدید انتخاب کرده ایم . تمدن غرب در طول چند قرن گذشته طرز تفکر جدیدی را در ارتباط با طبیعت پایه گذاری کرده و آن اینکه عصر صنعتی و عصر پیشرفت می باشد طرز تفکر جدید به ما گسترش شهرها ، توسعه استفاده از برق ، اتوموبیل ، آسمانخراش ، غذاهای دستکاری شده ، تلویزیون ، کمپیوتر و ... را ارزانی داشته است همین طرز فکر به انقراض انواع جانداران ، تخریب خاک ، مسموم شدن آب و هوا ، ایجاد حفره در لایه اوزون ، بارانهای اسیدی ، انهدام جنگلها ، دردسر گسترش شهرها ، از بین رفتن فرهنگهای سنتی ، قحطیهای گسترده و در حال حاضر به بحران انرژی و پدیده گرمخانه ای وابسته به آن انجامیده است. ما سودهای کوتاه مدت عصر صنعتی را به بهای فدا کردن بقای دراز مدت برروی زمینی که در آن سکونت داریم خریده ایم برای درک این بحران باید توجه خود را معطوف به دیدهایی کنیم که به بحران انجامیده اند و به افکاری که سبب شده اند از وظیفه ای که نسبت به نسلهای آینده ساکن این کره خاکی داریم غفلت ورزیم
باید احساس مشترکی بوجود آورد به طوری که همگان محیط زندگی و سیاره خاکی را از آن خود بدانند و در سرنوشت آن سهیم باشند وابزارها و تکنولوژیهای جدیدی طراحی کنند که تناسب بقای دراز مدت و دوام بیشتر و نه استفاده کوتاه مدت مسرفانه و رسیدن به اهداف خاص مد نظر آن باشد . باید به این امر آگاهی داشت که فعالیتهای اقتصادی جز بهره گیری از محدوده امکانات محیط زیست نمی باشد، با این روند تولید اقتصادی و مصرف اجتماعی هیچ گاه بدان پایه مجاز نخواهد بود که از توان اکوسیستم در بهره گیری مجدد از مواد زاید برای تجدید منابع طبیعی فراتر رود
بقای ما و بقای دیگر انواع جانداران اکنون به این وابسته است که ما خواهان صلح با طبیعت باشیم و زندگی تعاونی با بقیه اکوسیستم را آغاز نماییم. اگر چنین نماییم و برای فرایندهای بازسازی مهلت لازم به منظور التیام زخمهایی که بوجود آورده ایم بدهیم ، در آن صورت ما و دیگر جانداران خواهیم توانست انتظار داشته باشیم که با تندرستی به مدت طولانی در این کره خاکی به سر ببریم
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/08/2007
|
Links this post
Monday، April 02، 2007
ای برادر تو بیا بشنو حدیث پر غم احوال ما
تا بدانی تا کجا رفته است آه سوزناک سینه ها
مرغ و ماهی ، خاویار و خامه و شیر و کره مال شما
نان و دوغ و شیره و جغوری بغوری مال ما
آن هوای سرپل تجریش با آب خنک مال شما
دود واحد مال ما ، بوی زباله مال ما
لاله و باغ و درخت و پارک وی مال شما
چاله و غار و لجن ، خاک خیابان مال ما
شبنم و بوی نسیم ، برف قشنگ مال شما
سیل و سرما و بلا ، خانه خرابی مال ما
شوفاژ و کاناپه و مبل و چراغ مال شما
منقل و دود ذغال و کرسی و تب مال ما
روغن حیوانی و شهد عسل مال شما
روغن پیه و نباتی و مگس ها مال ما
خانه وآپارتمان تا آسمان مال شما
سرنگون از چوب بست ساختمان ها مال ما
هرچه باشد تازه و نو جملگی مال شما
آشغال و درب داغان و قراضه مال ما
قالی و کفش و کلاه و چتر و شال مال شما
کوری و بی پولی و رنج و چلاقی مال ما
کافه و کاباره و قـر کمر مـال شما
گریه و زاری و شیون ، داد و بیداد مال ما
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/02/2007
|
Links this post
Sunday، April 01، 2007
بالاخره قطعنامه ي شوراي امنيت با شماره 1747 هم صادر شد و يكبار ديگر اجماع جهاني بر عليه ايران و سياستهاي تندروانه دولت احمدي نژاد باعث گرديد كه منافع ملي ما خدشه دار شده و از اين رهگذر آب به آسياب همه تندروهاي جهاني ريخته شود ؛ با در آمدهاي حاصل از نفت ميليونها دلار به دولت حماس و به تندروهاي شيعه عراق و سالها قبلتر از آن در جنگ بالكان به جنگجويان بوسنيايي كمك شده است و اين در حالي است كه فقر ؛ بيكاري ، در جامعه همراه با فساد رو به تزايد است ولي ما همچنان در راه يكه تازي به سمت ام القراء پيش مي رويم آيا مسئولان ما مصداق ضرب المثل ايراني را هم فراموش كرده اند كه چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است ؛ آيا سرنوشت دولت هاي يكجانبه نگري مانند عراق و كره شمالي و ليبي بايد سرمشق الگوهاي بهتر زيستن براي جامعه ما شود يا الگوهاي توسعه يافته اي مانند نروژ ؛ سوئد و غيره ؟
چرا هنوز نتوانسته ايم آنقدر اعتماد در جامعه بين المللي ايجاد كنيم كه تمام دنيا را بر عليه خود بسيج نكنيم
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
4/01/2007
|
Links this post
Tuesday، March 20، 2007
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی ازین نقش نمی آید خیز
دلق آلوده صوفی بمی ناب بشوی
سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش در آ و بره عیب مپوی
شکر آن را که دگر باز رسیدی ببهار
بیخ نیکی بنشان و گل توفیق ببوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی
گوش بگشای که بلبل بفغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که که خوش بردی بوی
یک سال دیگر گذشت و سال دگری می آید روزگاری که گذشت پر از فراز و نشیب و دستاوردهای مختلف از یکسو و دورانی که می آید پر از معما و رازهای ناگشوده
وظیفه ما چیست؟ روشنگران چه باید بکنند؟ چطور باید خود را آماده کنند تا از گزند اهریمنان در امان بمانند ، چگونه می توانیم نوری به تاریکخانه های جامعه خود کشیده و پرده از نقاب ددمنشان برکشیم؟
دوستان و عزیزان گرامی سال نو را به همه شما تبریک می گویم و امیدوارم که سال جدید پربارتر از هر سالی برایتان باشد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/20/2007
|
Links this post
Monday، March 19، 2007
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/19/2007
|
Links this post
Sunday، March 18، 2007
پيامِ كانون نويسندگان ايران به مناسبتِ نوروز ١٣٨٦
كانون نويسندگان ايران در آستانهی سال نو برای چندمين بار بر حق آزادیِ انديشه و بيان كه از مهمترين حقوق طبيعی و انسانی است پای میفشارد و میخواهد هيچ فرد يا گروهی به دليل بيانِ انديشه و فعاليت اجتماعی و سياسی مورد آزار و اذيت قرار نگيرد و زندانی و اعدام نشود. افزون بر اين، كانون خواستار آزادی بیقيد و شرط تشكيلِ اجتماعات است
بهاران خجسته بادمردم آزاده یايران!فرارسيدن نوروز شكوهمند را با قلبی سرشار از اميد و آرزوی بهروزی به شما شادباش میگوييم.درسال گذشته نيز همچون سالهای پيشين، كانون نويسندگانايران، اهل قلم، روزنامهنگاران، زنان، وبلاگنويسان و فعالان كارگری و اجتماعی برای بهدست آوردن ابتدايیترين حقوقِ انسانی خود كوشيدند، اما با بدترين و غيرانسانیترين برخوردها از سوی مقامات حكومتی روبرو شدند: مجمع عمومی كانون نويسندگان ايران به سبب مخالفت عاملانِ سانسور و حذف فرهنگی، برای چهارمين سال نيز برگزار نشد. به دنبال تشديد سانسور، كتابهای بسياری در زمينههای گوناگون فرهنگی و ادبی در محاق سانسور ماند. برخی از اعضای كانون نويسندگان در كوچه و خيابان مورد هجوم و ضرب و شتم شديد مزدوران قرار گرفتند.نقضِ حقوق بشر با مرگ چند زندانی سياسی در زندان، ابعاد ديگری پيدا كرد. اعتراضهای بهحقِ كارگران، معلمان، زنان، دانشجويان، پرستاران و كتابداران هر كدام به روشی بیرحمانه سركوب و اعضای فعال آنها دستگير، دادگاهی يا بيكار شدند. برای نخستين بار اصطلاح "دانشجوی ستارهدار" به فرهنگ اجتماعی ما راه يافت. اجرایِ احكامِ اعدام فزونی گرفت و هر روز خبر تشكيل دادگاههای فعالانِ اجتماعی، ستونهايی از روزنامهها را به خود اختصاص داد.مردم آزادهی ايران!كانون نويسندگان ايران در آستانهی سال نو برای چندمين بار بر حق آزادیِ انديشه و بيان كه از مهمترين حقوق طبيعی و انسانی است پای میفشارد و میخواهد هيچ فرد يا گروهی به دليل بيانِ انديشه و فعاليت اجتماعی و سياسی مورد آزار و اذيت قرار نگيرد و زندانی و اعدام نشود. افزون بر اين، كانون خواستار آزادی بیقيد و شرط تشكيلِ اجتماعات است.كانون نويسندگان ايران اميدوار است قبل از فرا رسيدن سال نو، با پايان يافتن دوران محكوميت ناصر زرافشان اين عضو كانون به جمع خانواده و دوستان بپيوندد. همچنين خواهان آزادی همهی زندانيان سياسی و عقيدتی است.كانون نويسندگان ايران اميدوار است سالِ نو، سالِ آزادی، شادی و رهايی از قيد و بندهای تعصبآميز باشد تا همگان بتوانند با برخورداری از تمامیِ حقوقِ انسانی در صلح و امنيت، ايامی پربار داشته باشند.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/18/2007
|
Links this post
Tuesday، March 13، 2007
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/13/2007
|
Links this post
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/13/2007
|
Links this post
بیانیه کانون نویسندگان ایران در اعتراض به وقایع اخیر
در هفتههای اخير، در ادامهی سرکوب، مسايل مهمی رخ داده است که با توجهبه شرايط دشوار کنونی، سرنوشت مردم ميهن ما را به مخاطره جدی میاندازد .مهمترين اين رويدادها عبارتاند:
کانون بارها در بارهی مجازات اعدام اعتراص کرده و خواهان برچيده شدن احکام اعدام شده است . در يک سال اخير در چند استان از جمله خوزستان،کردستان، سيستان و بلوچستان اعدامهايی صورت گرفته که آخرين مورد آن اعدام چند نفر در شهر اهواز و زاهدان است .
وضعيت جسمی و روانی احمد باطبی که از سال ۷۸ تاکنون در زندان بوده،همهی مردم را نگران کرده است. کانون نويسندگان ايران خواهان آزادی فوری احمد باطبی و ديگر زندانيان سياسی است. ما میخواهيم هرچه زودتر وضعيت عمومی اين دانشجوی مبارز از طريق رسانهها به اطلاع عموم مردم برسد واقدام به معالجه او شود.
متاسفانه اخيرا سايت کانون نويسندگان ايران نيز همچون بسياری از سايتهای ديگر مسدود شده است، و اين تنها راه ارتباط کانون با مخاطبانش از ميانرفته است.
نشريات دانشجويی با سانسور شديدی روبه رو هستند و روزی نيست که شماری ازاين نشريات توقيف و نويسندگان آن ها به دادگاه فرا خوانده نشوند. ما میخواهيم که اين سد وبندها از پيش روی نشريات روشنگر دانشجويی برداشته شود.
موج سرکوب روشنفکران و نويسندگان ايران، هنرمندان و فعالان سياسی – اجتماعی هر روز ابعاد و شکلهای گوناگون به خود میگيرد. احضار به دادگاهها، امری روزمره شده است. تهديد و ارعاب مستقيم و غيرمستقيم به ابزاریمعمول بدل گشته است. در کنار اين شيوهها، مدتی است برخی روزنامهها ، قلمبر مدار روزگار قتلهای زنجيرهای میگردانند و يادآور برنامهی "هويت " و "چراغ" شدهاند. هتاکی میکنند و میکوشند با بهرهگيری از واژههايی چون "مرتد"، "معاند" ، "مفسد" و ... زنجيرهای ديگر بسازند. عوامل اجرايی اينسياست، در کوچه و پس کوچهها، راه بر نويسندگان و فعالان سياسی میبندندو آن ها را به قصد کشت کتک میزنند.
کانون نويسندگان ايران اعتراض و انزجار شديد خود را نسبت به اين گونهاعمال ابراز میدارد و خواستار پايان دادن به چنين حرکات ضد انسانی است .
کانون نويسندگان ايران ۵ / ۱۲ / ۱۳۸۵
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/13/2007
|
Links this post
Monday، March 12، 2007
سالی که از پس می رود
مرور بر حوادث یک سالی که از پس می رود
واپسین دمان سال جاری مملو از اعتراض و حرکت های مردمی میباشداز حرکت اعتراضی معلمان شروع می کنم که با شعار نه چپ ، نه راست فقط معلمیم شروع شده است
اتحادیه معلمان پایتخت برای احقاق حقوق صنفی خود پا به میدان گذاشته وبا تجمعات چند هزار نفری خود در جلوی مجلس از فرصت های از دست رفته شغلی خود گفته و شعارهای صنفی خود را بگوش مجلسیان رسانده (البته اگر گوش شنوایی موجود باشد) ولی متاسفانه جواب قانع کننده ای بگوش نرسیده و نتیجتا حرکت های آنان برای روزهای بعدی ادامه یافته و باعث گردیده که چند نفر از این فعالان توسط نیروهای امنیتی بازداشت گردند ، مسئله قابل اهمیت دیگر روز جهانی زن (8 مارس) و پیامدهای مربوط به آن در ایران می باشد، خبرهای رسیده حاکی است نیروهای انتظامی به تجمع مسالمت آمیز و اعتراضی زنان در مقابل دادگاه انقلاب حمله کرده و 33نفر از آنان را بازداشت کرده است ، هر چند بتدریج همه آنها را به غیر از دو نفر (محبوبه عباسقلی زاده و شادی صدر) آزاد کرده است ، اخبار جدید حاکی است که شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده به بند 209 اوین انتقال داده شده اند و هنوز خبرهایی از آزاد کردن آنها نمی باشد، نکته ای را که باید به آن توجه نمود مورد عدم تفهیم اتهام به افراد بازداشت شده می باشد این عمل باعث اعتراضات گسترده داخلی و خارجی شده است بطوری که در سطح داخلی روشنفکران ،نویسندگان و هنرمندان ضمن تایید تجمع مسالمت جویانه زنان در جنین روزی خواستار محکومیت بازداشت فعالان زنان شده اند ، در سطح بین المللی نیز ریاست ادواری اتحادیه اروپا با صدور اطلاعیه ای نسبت به بازداشت این افراد اعتراض نموده و خواستار آزادی بدون قید و شرط آنان شده است
و اما بنزین این تنهاترین انرژی سیاسی شده ایران ، این روزها چانه زنی و دعوای سیاسیون بر سر آن هـر روز و هـر هفته ادامـه دارد ظاهـرا تصویب شـده که نرخ آن از خـرداد 86 بصـورت جیـره بندی 1000 ریال و مابقی آن آزاد که آن هم نرخش بعدا تصویب می شود ، دولت احمدی نژاد در عدالت ورزی خود اعلام کرده بود که نرخ کالاهای اساسی مانند برق ، آب ، گاز ، تلفن و حامل های انرژی مانند بنزین را در خلال برنامه توسعه چهارم بالا نخواهد برد ولی شگفتا که همه رسما و قانونا به نرخشان اضافه گردیده اند ، دعوا بر سر اینست که دولت و مجلس هرکدام می خواهند این توپ را در زمین دیگری بکارند تا بقول خوشان از چشم مردم خجل نباشند بهر حال گروه های مختلف نمایندگان مجلس تهدید به ابستراکسیون کرده و خواستار بازپس گیری لایحه تصویب شده مجلس به دولت شده اند تا کار کارشناسی بیشتری برروی آن انجام بگیرد،با مروری بر رخدادهای سال جاری تنها نکته ای را که می شود دریافت این می باشد که بعد از27 سال که ازانقلاب می گذرد هنوز نهاد قانونگذاری ودولت قانونی در کشور موجود نمی باشد وضع کردن یک قانون و بعد دوباره پس گرفتن آن در روزهای بعد نشان از چه چیزی جز سردرگمی ، بلاتکلیفی ، و عدم تصمیم گیری در قبال افراد جامعه می باشد
بحث انرژی هسته ای هنوز ادامه داشته و از بلبشوی سیاسی حاکم بنظر میرسد روس ها بیشترین استفاده را میبرندیعنی هم ازآخور می خورند و هم از توبره از یک طرف 10 نسلشان با پول نفت ایران بیمه مادام العمر شده اند و از طرف دیگر به قطعنامه شورای امنیت بر سر مسئله هسته ای ایران رای مثبت می دهند و به افکار عمومی مردم ایران و اینچنین سردمدارانی دهن کجی می کنند،در اخبار دریافتی جدید هم که ادعای مالی شان بر سر ادامه کار پروژه نیرو گاه بوشهر اضافه شده و مدعی اند که ایران پول ادامه کار را به آنان نمی دهد و در نتیجه ادامه کار پوشهر را متوقف کرده اند
دعای وبلاگی موقع تحویل سال نو
یا مقلوب القلوب و الابصارما را از گزند اهریمنان و سالوسان دور نگهدار
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
3/12/2007
|
Links this post
Thursday، February 22، 2007
دموکراسی
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
2/22/2007
|
Links this post
Saturday، February 17، 2007
برای انسجام
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
2/17/2007
|
Links this post
Friday، February 02، 2007
عقل در تبعید
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن ز آزادی آدمی افزون تر باشد.
مدتهایی بود که فکر نوشتن مطلبی در ارتباط با مدرنیسم،ابتذال و زوال عقل در مغزم بود ولی فرصت پرداختن به آن برایم پیش نیامده بودتا به آن بپردازم ، یادآوری شعر زیبای شاملو این فرصت را برایم بوجود آورد تا چند سطری راجع به آن بنویسم .
از تعریفی که برای ابتذال بدست داده اند نداشتن هیچگونه آرمان و زندگی باری به هر جهت را نام برده اند،دو طبقه ممکن است در این ورطه بیافتند یکی عوام بدلیل نداشتن دانش سیاسی و طبقاتی و دیگری خواص که دانسته و از روی خیانت و طمع ورزی به منافع مادی دست به این عمل می زنند تکلیف با عوام یا مردم عادی معلوم است چون تنها راه ممکن بالا بردن دانش آنان بصورت خستگی ناپذیر در هر کوی و برزن می باشد ولی برای خواص آگاه که برای منافع مادی در این ورطه می افتند تنها راه چاره افشا رده های بالای آنان و تاثیر گذاری در لایه های پایینی و همراه کردنشان با حرکت های مردمی می باشد به هر حال غرض من از نوشتن و بازگشایی این جند سطر برای امیدواری به روزهای روشتنر و بهتر برای سرنوشت بشری می باشد چرا که در تاریک ترین دوران و اعصار بشری تنها نور روشنگران چراغ راه پیشرفت های انسانی بوده است .
راستی تا به حال در باره ی ویژگیهای انسانهای بزرگی مانند گلسرخی ، روزبه، نابدل ، پویان ، سلطانپور وافرادی که کمتر کسی در جامعه کنونی از آنان یاد می کند فکر کرده اید؟ ویژگیهای محیطی که اینان در آن زیست می کرده اند چه بوده است ؟ چرا در شرایطی که اینان زندگی می کرده اند وجه غالب بر محیط پیرامونشان آرمانگرایی واز خود گذشتگی بوده است ؟
چرا حرکت های اجتماعی حاکم سمت و سوی مردمی داشته و در جهت نفی فردگرایی بوده و همه افراد سعی می کردند تا برای یکدیگر یک جور سعی و جانفشانی کنند؟
واقعیت این بود که وجود همه ما را یک موج قهرمانی تسخیر کرده بود و امیدوارمان می کرد تا دنیای بهتری را آرزو کنیم و برای آن بجنگیم. همه ی آن حس گرم و دوست داشتنی که در نوجوانی و جوانی تنهایی مان را در میان همه ی آنچه در اطرافمان می رفت و مورد قبولمان نبود معنی کرد. آنچه امیدوارمان می کرد تلاش برای فردایی بهتربود به برابری. به آزادی , و به رهایی تمام انسانهای در بند بود از جمله خانواده خودمان که شاهد پر پر شدن امیال و آرزوهای انسانیشان بودیم و هروز می دیدیم که دیو سیرتان انسان نما چگونه بر گرده های مظلومشان یوغ بندگی گذاشته اند و برای یک لقمه نان روز وشب هر بلایی را که دلشان می خواهد سرشان در می آورند (فروغ فرخزاد یک جایی می گوید من خوشبختی را برای خودم به طور دیگری معنی می کنم خوشبختی برای من لباس خوب ، زندگی خوب و یا غذای خوب نیست من وقتی خوشبخت هستم که روحم راضی است) شاهد آن بوده ایم و تلاش کرده ایم تا هر چند کوچک و ناچیز بتوان با شور پدید آمده باری از دوش آنان کم بکنیم. الگوهای اخلاقی مان را از قهرمان "چگونه فولاد آبدیده شد" و الگوی رفتاری را از قهرمان " برمی گردیم گل نسرین بچینیم" آموخته بودیم. در ذهن مان به هرچه زندگی روزمره بود پشت پا زده و افق های دوردست جامعه برابر را می طلبیدیم درست همانند ماهی سیاه کوچولو کـه از زندگی در برکه یکنواخت خسته و آزرده شده به دنبال دنیای بهتری بوده ایم.درپی رسیدن به معشوق برابری چه خطر ها که به جان نخریده و چه موقعیت ها که از دست نداده ایم .دخترها و پسرها از شخصیتی که خوششان می آمد نمونه های چریکی و روشنفکر با سواد بود و از افراد عامی کمتر کسی می توانست در دلها جا بگیرد.باهمه این اوصاف الان اوضاع به روال دیگری است و دیگر کمتر کسی را می توان دید که آرمانی برایش باقی گذاشته باشند، با گسترش سفره فقر و گرسنگی واز طرفی دیگر با حاکم شدن یاس و سرخوردگی شاهد گسترش ابتذال نیز می باشیم این گسترش فقر با خود احتضار فضیلت را نیز به ارمغان آورده و مانع شکوفایی اندیشه های روشنگرانه می شود ، درآمد مردم دیگر کمتر برای شعله ور کردن اندیشه به کار می رود چرا که ته سفره شان دیگر چیزی نمانده تا بتوانند حتی شکمشان را نیز به اندازه کافی سیر کنندو از طرفی دیگر غالب شدن خفقان و نبود نهادهای مدنی خود باعث پیشرفت این احتضار شده است.
پس علت چه بوده است که در زمانه ای که از پیشرفت های ماشینی مانند امروز کمتر خبری بود و یا به اصطلاح کمپیوتریزه نشده بود تمام هم و غم جوانان یاری رساندن به یکدیگر بوده چیزی که در دوران جاری یا از آن خبری نیست و یا اصلا به فراموشی سپرده شده است.شاید بعضی ها علت را در ماشینی شدن همه چیز و داشتن زندگی راحتتر نسبت به گذشته و نداشتن غم و فراغ بشری ذکر بکنند ولی در جواب اینان باید گفت تنها در معدودی از کشورهای شمال اروپا بدلیل وضع قوانین مترقی سطح زندگی مردم از رفاه معقولی برخوردار بوده و از اختلاف طبقاتی وسیع در آن کشورها خبری نیست ولیکن در بیشتر کشورهای امریکایی و اروپایی حتی با داشتن رفاه نسبی باز هم اخبار از اعتصاب و تحصن و میتینگ های اعتراضی ضد جنگ و بر علیه سیاست های نئولیبرالیستی و ضد سرمایه داری خبر می دهند پس چگونه است که این ماشینی شدن و رفاه نسبی هم نتوانسته مردم آنان را منفعل ساخته و در پی لاک خود فرو ببرد،واقعیت اینست که تنها یک چیز می تواند روح انسان را راضی و زندگی را برایش مطلوب سازد وآن سر در پی آزادگی گذاری و سرگشتگی در راه مطلوب انسانی می باشد و بس و بدون آرمان های بشری زندگی به پشیزی نمی ارزد .
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
2/02/2007
|
Links this post
Friday، January 26، 2007
نامه يک سبزي فرو ش
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
1/26/2007
|
Links this post
انقلاب ایران و آرایش سیاسی نیروهای آن
انقلاب 57 را باید ادامه انقلاب مشروطه دانست به علت وجه بارز حرکتهای مشروطه خواهی مردم و اینکه طلب مردم آزادی و رفع استبداد بوده است همان چیزی که در حرکتهای خودجوش 57 خود را نمایان می کرد، با شکست جنبش سال 57 یکبار دیگر تراژدی شکست جنبش مانند مشروطه خود را بر نمودهای زندگی عینی مردم ایران حاکم نمود .
استبداد قاجارها بعنوان آخرین نمود استبدادبا روبنای فئودالی که با چراغ سبز و حمایت های استعمار بریتانیا حاکم بر سرنوشت توده های میلیونی مردم بود با خیزش استعمار جدیدﺃ پا به صحنه گذاشته امریکا کم کم از صحنه محو وبا روی کار آمدن سلسله پهلوی بدلیل برخی نوگرایی ها که بخاطر تقسیم کار بین المللی در جهت منافع امپریالیسم ذی نفوذ در ایران بود عملا قدرت خود را از دست داده و بطور عینی حاکمیت جدیدی با سرمایه داری وابسته در ایران پدیدار شده بود و عمله و اکرای قاجاری که نمود خودرا در خوانین و فئودال های بزرگ نمایان کرده بود کم کم از صحنه سیاست خارج شده ، فعالیت و زندگی خود را در تیمچه ها و بازارچه های سنتی ادامه می داد ، از طرف دیگر با جایگزینی امریکا بعنوان عامل ذی نفوذ در منطقه خاورمیانه و بخصوص در ایران و جایگزینی آن با پیر کهنه کار انگلیس عملا عوامل امریکایی از بورژوازی کمپرادور بعنوان شریک اصلی خود در مناسبات اقتصادی،احتماعی استفاده نموده و راه را برای اضمحلال خوانین،فئودال ها و مالکین بزرگ ارضی باز نموده بودند لازم به ذکر است که در سالهای بین 1332 الی 1342 عملا چون طبقات دیگری نمی توانسته اند جایگزین شوند ترجیحا ادامه رابطه امریکا با بازماندگان همین خوانین بوده است، به محض اینکه امریکا توانست لایه جدیدی از تکنوکرات هاوبوروکرات های وابسته به خود را در ایران ایجاد کند قدرت را از متحدان قدیمی و سنتی انگلیس گرفته و آن را به بوروکرات های وابسته به خود داده بود که اسم این را هم انقلاب سفید گذاشته بودند. به این ترتیب از صحنه رانده شده های استعمار بریتانیا به همان سهم خود از بازار قناعت نموده و به حیات اجتماعی خود ادامه می دادند،در دهه پنجاه با رشد و گسترش حرکت های مردمی از صحنه رانده شده ها تنها موضع خصمانه نسبت به جنبش های اعتراضی و مسلحانه مردمی داشته اند و با دید دشمنی و عناد نسبت به این حرکت ها می نگریستند.
سقوط رژیم شاه عملا باعث از هم پاشی سرمایه وابسته که شریک سرمایه گذاری خارجی در ایران بود گردیده بودودر عرصه تجارت خارجی کمبود شدیدی بوجود آمده بود و تولیدات داخلی بیشتر کارخانه ها به علت اعتصابات آخرین ماههای سقوط رژیم شاه متوقف گردیده بود و بسیاری از سرمایه دارها ی وابسته نیز ترجیح دادند که از ایران خارج شوند و اینجاست که از صحنه رانده شده های انگلیسی که با حاکمیت سلسله پهلوی عملا از صحنه خارج شده بودند یک بار دیگر به صحنه باز گشته و عملا بر موج ناآگاهی و بیسوادی مردم سوار شدند و از خلاء موجود استفاده نموده سکان انقلاب را در دست گرفتند.
در دوره های بعد از آن نیز جنگ با عراق نیز برای آنان نعمت الهی و نزول آسمانی گردیده تا یک شبه مسلمانهای از راه رسیده به مدال وطن پرستی نیز دست پیدا کنند و اینان نیز با گرفتن این مدال تا توانستند بر ثروت و مکنت و بر فقر و بدبختی میلیونی توده های مردم افزودند، با از هم پاشی سرمایه وابسته به رژیم شاه فرصت طلب های کاسب کار مشغول به کار شده ودر قحطی مصنوعی که بوجود آمده بود شروع به ارزان خریدن هرچیزی که مربوط بـه زندگی آدمیان بود و فروختن بـه گران بـه همین خلق الله شدند. اینان فقر ،جنگ ، قحطی و رنج برای همه را به قیمت ثروت اندوزی خود انتخاب نمودند و ار آنجایی که این طبقه از لحاظ اقتصادی طبقه ای غیر مولد و انگل بوده و از لحاظ تاریخی متعلق به گذشته و با دانش و روش های امروزی بیگانه می باشد به عنوان یک مانع عمده در رشد و شکوفایی اقتصاد ایران تبدیل شده است، و کشور ما را که توان بالقوه ای از منابع طبیعی تا منابع انسانی را دارا می باشد در آستانه نابودی قرار داده است.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
1/26/2007
|
Links this post
بحران محیط زیست در ایران
از مجموعه ای از عوامل ها که باعث آلودگی زیست محیط می شود می توان به آلودگی شدید هوا در شهرهای بزرگ، رفت و آمد، ازدحام نامناسب ، خودروهای فرسوده و دودزا و غیر استاندارد که سلامتی انسان را تهدید می کنند نام برد ، بخاطر طرح های زیر ساختی که کارآمدی شان زیر سوال است بدون مطالعه و بدون در نظر گرفتن عوامل محیطی جنگل ها را نابود می کنند، مراتع را از بین می برند و باعث بوجود آمدن سیل های خانمان برانداز و آواره و سرگردان شدن مردم می شوند .
علت اصلی این بحران زیست محیطی در مسائل اقتصادی و سیاسی به شرح زیر می باشد :
- فقر و نیاز مردم نادار که برای تامین معیشت خود به محیط زیست دست اندازی می کنند.
- بـدتـر شدن اوضـاع اقتصادی چـه در مبـادلات داخلی و چـه در مبادلات بیـن المللی کـه مـوجـب می شود مردم نیازمند با از دست دادن ارزش های مادی خود ، ارزش های کمتری به دست آورند و مجبور شوند به منابع و محیط اطراف خود به طور غیر عادی فشار آورند و به جز استثمار انسان که گرفتار و قربانی آنند به استثمار طبیعت و محیط زیست نیز بپردازند.
- دولت و نهادهای حکومتی به جای صرفه جویی و ترغیب رشد اقتصادی برای تامین مخارج خود که بسا هیچ توجیهی ندارد به عامل بهره برداری مخرب از محیط طبیعی و انسجام فعالیت هایی چون تولید و فروش خودروهای غیر استاندارد تبدیل می شوند.
- توزیع ناعادلانه در آمد و تبعیضات اجتماعی که باعث می شوند کمبودها از طریق نادیده گرفتن سلامت اجتماعی تامین شوند و سودجویی ها حد وحساب نداشته باشند .
- دلسردی و بی اعتنایی مردم به زندگی اجتماعی و محیط طبیعی خود به علت عدم مشارکت آنان در مسایل اجتماعی و سیاسی .
- پس چاره کار در چیست ؟
اگر فرآیند توسعه، دموکراسی و آزادی در کشور همراه با رشد اقتصادی باشد و سیستم عدالتجویی در ارتباط با سرمایه های اجتماعی و محیطی بوجود آید ، این فرآیند باعث حفاظت از محیط زیست شده و باعث می شود که سرمایه و امکاناتی که به ناحق در اختیار انحصارگران قرار گرفته برای فعالیتهای اقتصادی موثر در جهت حفظ میراث های انسانی بوجود آید و این نمی شود مگر با بوجود آمدن و به رسمیت شناختن نهادهای مستقل که حافظ منافع جمعی باشند.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
1/26/2007
|
Links this post

